قالب وردپرس
خانه / ادبیات / سرگذشت آفتاب (11) افسانه رستمی

سرگذشت آفتاب (11) افسانه رستمی

#اختر_نیوز، سرگذشت آفتاب مجموعه ای از روایت های گوناگون زنان ایرانی که چه در ایران و چه پس از ترک و فرار از ایران در ترکیه از تبعیض و خشونت و تحقیر علیه زنان رنج می برند. سرگذشت آفتاب زندگی زنان تبعید در ترکیه است که به کوشش افسانه رستمی داستان گونه ثبت شدند.
اختر نیوز ضمن سپاسگزاری از نویسنده هر هفته یک بخش از این سرگذشت ها را منتشر میکند.

سرگذشت آفتاب (11)

افسانه رستمی

نگار و آرش همچنان سرگرم صحبت کردن بودند و من حسابی حوصله ام سر رفته بود. از جایم بلند شدم و رو به نگار گفتم اگر اشکالی نداره من چند دقیقه ای میرم تو حیاط، گفت ببخشید ما پرحرفی کردیم اصلا متوجه گذشت زمان نبودم. آرش بلند شد و گفت نه ما دیگه باید بریم خونه.

دیر وقته و فردا صبح هم خیلی کار دارم باید زود بیدار شم. خداحافظی کردیم و از همان در آشپزخونه رفتیم بیرون، برای اولین بار آرش را به نام صدا زدم و گفتم چرا مثل غریبه ها بودی تو خونه خواهرت؟ انگار همش استرس داشتید  هم تو هم نگار، لبخند کمرنگی زد و گفت رو بدم بهت خیلی فضولی میکنی، بهت یاد ندادن سرت تو کار خودت باشه، منم با لبخند گفتم من اصلا کسی رو میبینم اینجا که بخواد بهم رو بده؟

ناخودآگاه دست آرش رو گرفتم و بهش نزدیک شدم، دلم میخواست بیشتر باهاش حرف بزنم، یک حس عجیب و ناشناخته، شاید چون تنها کسی بود که داشتم آن هم داشتنی از شدت بی تکیه گاهی و غربت. مسیر برگشت به خانه مان را با هم صحبت کردیم، البته من تلاش میکردم موضوعی برای گفتگو پیدا کنم، از سوال پرسیدن در مورد موش خرما هایی که با صدای پای ما فرار میکردند تا تانکر هایی که آب آشامیدنی نیمه شب در منبع های آب محله ای خالی میکردند، سوال هایی که معمولا دختر بچه ها از سر کنجکاوی از پدر و مادرشان می‌پرسند، من اما فقط میخواستم اون سکوت چند ماهه را بشکنم، دلم صمیمیت و زندگی واقعی میخواست.

به خانه رسیدیم آرام و بی صدا وارد حیاط شدیم و هر دو خیس عرق بودیم، با وجود اینکه نیمه شب بود اما هوای گرم و شرجی تمام تن و بدنمان را چسبناک کرده بود، میخواستم برم حمام که آرش حوله اش را برداشت، من منتظر ماندم اون که اومد بیرون بروم.

بعد از آرش من هم دوش گرفتم موهام خیس بود، باید موهام را خشک میکردم، اما دیر وقت بود و صدای سشوار ممکن بود بی بی را بدخواب کند. در اتاق را باز کردم رفتم بیرون و پشت کولر که باد خیلی داغی می آمد موهام رو نیمه خشک کردم، لامپ اتاق خاموش بود، نور قرمز چراغ خواب فضای اتاق را کمی روشن کرده بود، بی صدا رفتم کنار آرش طبق معمول دراز کشیدم، برای اولین بار بعد از چند ماه آرش برگشت سمت من و دست کشید به موهای نمدارم و گفت سرما میخوری بهتره کولر رو خاموش کنم، چقدر این جمله به دلم نشست مخصوصا که هنوز دستش لابه لای موهایم بود.

دوست نداشتم حتی برای خاموش کردن کولر از جایش بلند شود، دلم بودنش را به همان شکل میخواست، چند هفته ای بود که وقتی میرفت سر کار دلتنگش میشدم حالا به هر دلیلی، اما این حس را دوست داشتم.

حالا که خودش به من نزدیک شده بود دوست داشتم بیشتر حرف بزند، نگرانم باشد، گفتم نه تقریبا موهایم خشک شده نگران نباش و سرم را برروی سینه اش گذاشتم.

آن شب من و آرش بعد از چند ماه زندگی مشترک زیر یک سقف رسما زن و شوهر شدیم.
Facebook Comments

درباره ی اختر نیوز

همچنین ببینید

داستان کوتاه راز کوهستان، بابک رفیعی

داستان کوتاه راز کوهستان بابک رفیعی عصرهنگام پیرمرد از کلبه اش بیرون شد، دورترها تا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *