داستانی کوتاه از فرهاد صادق زاده (بخش دوم)

اختر نیوز برای حمایت و خدمت به رشد و اشاعه ادب فارسی با نشر اشعار و داستان های علاقه مندان ادبیات تلاش میکند تا دوستداران ادب فارسی را تشویق به نوشتن کند. رسانه ی ما در همین راستا تصمیم دارد در آینده ای نه چندان دور مسابقه ی شعر و داستان کوتاه را با کمک صاحب نظران ادبیات برگزار کند.

از جان هم چه میخواهیم

بخش دوم داستانی کوتاه از:
فرهاد صادق زاده
دختر تصمیم گرفت آن روز تمام مسیر را پیاده به مدرسه برود. هنگامی که داشت از جلوی نانوا رد میشد، کارگر نانوا با اشاره به اندام برجسته دختر، شاطر را صدا زد. شاطر هم کش و قوسی به خودش داد که دختر دیگر رد شده بود. به محض ورود به خیابان بعدی، سه تا جوان که از قضا، روزی دختر را که با دوست پسرش در پارک قدم میزد، دیده بودند، دنبال دختر افتادن و شروع به آزار و اذیت لفظی دختر کردند.

دختر در حالی که پیرامون خود را مشمئزکننده احساس میکرد، زیر لب گفت؛

ادب در صدف در قعر دریاست
چه لفظی امدی این خود معماست
به پیرامون خود باید نگاه کرد
اگر دیدی ادب آن را بها کرد
همه سر در گریبان و اسیرند
میان پا همه سرها گیرند.

وقتی دختر وارد مدرسه شد، یکی از همکلاسیهایش به محض دیدن دختر سرش را از گوشی موبایلش برداشت و با اشاره به دختر، به دوستش گفت؛ میدونی که این هم دوست پسر داره و دوباره با گوشی موبایلش شروع به نوشتن کرد که فردا میتونیم همدیگه رو ببینیم، فردا من مادرم رو میپیچونم. دختر وقتی وارد  کوریدور شد، انبوهی از دانش اموزان فضا را پر کرده بودند. دختر با دیدن دوستانش ناخودآگاه تشویشش برطرف شد.

در کمتر از یک دقیقه، با دیدن خشم مدیر مدرسه، لبخندش خشک شد. مدیر مدرسه حالتی به خود گرفته بود که انگار یک مجرم خطرناک را دیده است، به دختر گفت؛ که دنبال او به دفتر برود. در دفتر مدرسه معلم های دینی و اجتماعی نشسته بودند.
مدیر مدرسه پشت میزش نشست و در جا بلند شد و با خشم به دختر گفت؛ تو دیگر جایت در این مدرسه نیست و باید برگردی خانه.
دختر که شوکه شده بود، احساس کرد که به فراسوی زمان رفته است و خودش را در میان جمعیتی سنگ به دست دید.
مدیر مدرسه به دختر گفت که فردا باید یکی از والدینت به مدرسه بیایند، ترجیحا پدرت.

پدر دختر که خیلی خوشحال و پر انرژی شروع به کار کرده بود، در حین کار کردن همش به فکر برگشتن به خانه با دستی پر بود و طبق محاسبه ای که کرده بود میتوانست با مساعده ای که گرفته بود گوشت و برنج مورد نیاز خانه را تهیه کند.

ذهن پدر اینقدر درگیر بود که در میان شادی ناشی از اینکه برای خانواده اش کار میکند و میتواند آبرویش را حفظ کند، هر کاری میکند که یکی از همکارانش با اشاره دست به او گفت که وقت نهار است. کارگرها، اغلب وقت نهار پشت انبار شرکت جمع میشدند. پدر وقتی که داشت نهارش را میخورد و در دنیای خودش غرق بود، نام دخترش را شنید و بعد از یکی دو بار تکرار گوشش را تیز و دقتش را بیشتر کرد. دو جوان که پشت مرد نشسته بودند و در حین خوردن غذا، با گوشی همراه خود توی دنیای مجازی بودند از رابطه دوستشان و دوست دخترش حرف میزدند. یکی از جوانها بیماریش عود میکند و با دیدن عکس دوست و دوست دختر دوستش، شروع به تصویر سازی میکند. مرد بعد از شنیدن مکرر نام دخترش، کنجکاو شد و از پشت به جوانها نزدیک شد. مرد عقب عقب برگشت و عکس دخترش را که کنار پسری نشسته بود با تصویر سازیهای جوان تشخیص میداد.

پدر در راه برگشتن به خانه فقط به این فکر میکرد که دخترم الان کجاست؟
دختر وقتی وارد خانه شد در پاسخ به پرسش مادرش، گفت که دل و کمرش درد میکند و دلیلش هم عادت ماهانه است.
مادر دختر که بعد از پنج دقیقه مطالعه خسته شده بود و در خانه حوصله اش سر میرفت با آمدن دختر شروع به حرف زدن با او کرد. مادر میگفت؛ یکی دو ساعت پیش پسر همسایه میخواست خواهرش را بکشد. هر کسی چیزی میگفت، بعضیها میگفتند؛ که او را با دوست پسرش دیده است. بعضیها میگفتند؛ شیشه میکشه (مواد مخدر صنعتی) و توهم زده. یه دیوانه ای هم میگفت؛ از این بگو مگوها تو هر خانه ای و بین هر کسی امکان داره که پیش بیاد.

دختر با شنیدن نقل قولهای مادرش به فکر فرو رفت که آیا عشق توهم است؟ آیا کشنده است؟ مگر عشق موازی با طبیعت انسان نیست؟

دختر که کالبدش خالی از روح بود، جلوی تلویزیون نشست و ماهواره را روشن کرد، کانالها را بی اختیار عوض میکرد. روی یکی از کانالها که فیلم پخش میکرد کنترل را کنار گذاشت و متوقف شد، در فیلم میدید که دختری با دوست پسرش به خانه رفته است و پدر دختر رفت که برای مهمان نوشیدنی بیاورد. دختر با دیدن آن صحنه دوباره به فکر فرو رفت و از خود میپرسید؛ که چگونه است، مگر آنها هم مثل ما انسان نیستند؟ مگر آنها هم مثل ما عاشق نمیشوند؟ مگر همان چیزی که ما تغذیه میکنیم آنها نمیخورند؟ چگونه است که آنان آزادی را برمیتابند و تعصب به خرج نمیدهند؟ آیا این همان تمدن نیست؟

آیا پدرم هم عکسم را در دنیای مجازی دیده است؟
پدر در راه منزل از جلوی قصابی و بقالی گذشت و از ابزار فروشی یک داس خرید.
دختر  بدونه هیچ مقاومتی چشمایش را بست و دنبال معنی دو واژه ناموس و آبرو میگشت و به خودش میگفت که این دو واژه دیگر باعث چه جنایاتی میشوند؟

دختر در حالتی بین خواب و بیداری بیاد شعر معلم ادبیات افتاد که میگفت؛

آدمی در عالم خاکی نمیاید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی.
*حافظ
Facebook Comments Box

About اختر نیوز

Check Also

داستانی کوتاه بر اساس واقعیت: اسپیدی؛ بابک رفیعی

اسپیدی، سگ وفادار بابک رفیعی داستان کوتاه؛ این داستان از سرگذشت یک سگ استثنائی به …

شعر، چشمانی نگران؛ فرهاد صادق زاده

اختر نیوز برای حمایت و خدمت به رشد و اشاعه ادب فارسی با نشر اشعار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *