داستانی بر اساس واقعیت،استوار مثل مریم، مسیح راهدار (6)

اختر نیوز تریبونی ست برای زنان، برای زنان ایرانی و افغان و زنان جوامع اسلامی که بار اصلی زندگی و خانواده را به دوش می کشند اما در جامعه مردسالار از تحقیر و تبعیض رنج میبرند. تاریخ زنان این جوامع گواهی ست که اگر آنها سرگذشت واقعی خود را بنویسند، در نگاه انسان مدرن جوامع پیشرفته چیزی بیش از داستانی  تخیلی و جذاب نخواهد بود.  شاید بیراهه نباشد اگر بگوییم هر کدام این زنان میتوانند با نگارش سرگذشت خود به نویسندگانی فراموش نشدنی تبدیل شوند.
مسیح راهدار با نگارش سرگذشت واقعی مادر خود به جمع نویسندگان زن اختر نیوز پیوسته و برای خوانندگان اختر نیوز از زنان می نویسد.

داستانی بر اساس واقعیت،استوار مثل مریم

مسیح راهدار (6)

بخش پنجم را از اینجا بخوانید

هر روز از زندگی مریم پر از سختی و زجر شده بود، هم کلفت خونه و هم سپر کتک خوردن برادراش شده بود، بعد از گذشت هفت سال سختی، شنیدن ناسزا و کتک خوردن، حالا سکینه سه تا بچه از عباد داشت، دو تا پسر و یه دختر، وقتی ملیحه دختر سکینه یک سالش بود، از بین خواستگارهایی که زیبایی مریم مفتونشون کرده بود، سکینه عباس رو انتخاب کرد، عباد اما با سکوتش همه اختیار رو به سکینه داده بود.

عباس جوانی بیست و سه ساله بود از خانواده‌ و طبقه اجتماعی نه چندان خوب، خانواده ای شلوغ و نه (۹) نفره که همگی با هم توی یک خونه سه اتاقه زندگی میکردند، دو تا خواهر و پنج برادر، عباس فرزند دوم بود، یه روز که مریم از مدرسه بازگشت، با کمال تعجب دید خود سکینه کارهای خونه رو انجام داده، وقتی تعجب مریم رو دید گفت مثل مجسمه وای نسا، برو لباستو عوض کن امشب میان بله برون، می فرستمت جایی که لیاقتته، خصومت سکینه، تمومی نداشت، از اول هم کمر به نابودی زندگی خاور و بچه هاش بسته بود، مریم فقط گریه میکرد، صورتش از گریه قرمز شده بود و چشماش پف کرده بود، هنوز درکی از همسر شدن نداشت فقط می دونست بلایی بزرگتر در انتظارشه، اون شب عباس با پدر و مادر و دو تا خواهراش اومدند، انگار اومده بودند مغازه خرید کنن و مریم رو به یه انگشتر و یه گردنبند طلا خریدند.

عباس توی مغازه قصابی پدرش کار میکرد، تمام درآمد مغازه به طور مشترک خرج خانه میشد، عباس ساده و بی آلایش بود، بدون درایت و تدبیر، تندخو و عصبی، دایم الخمر، تنها حسنش کاری بودنش بود، اما قلبی مهربان و دلسوز داشت، خیلی زود مراسم مختصر عقد گرفته شد و مریم رو به خونه بخت فرستادن، وقتی مریم ازدواج کرد محمد یازده (۱۱) ساله بود، لکنت زبان گرفته بود و درست قادر به حرف زدن نبود.

در همسایگی اونها خیاطی بود که پسر نداشت مریم قبل از رفتنش محمد رو برای کار به خیاط میسپاره، تا هم کار یاد بگیره هم جلو چشم سکینه نباشه، آقای خیاط هم چون پسر نداشت قبول می‌کنه و محمد به عنوان شاگرد مشغول کار میشه، قرار شد بعد از مدرسه بره خیاطی و کار کنه و مدتی بعد دیگه محمد خونه نیومد و شبها توی مغازه میخوابید، استاد به حدی مهربان بود که بعد از چند سال همه ی فوت و فن خیاطی رو به محمد یاد داده بود. محمد که در پانزده (۱۵) سالگی خیاط ماهری شده بود و میتونست کار و بار جدایی واسه خودش راه بندازه، اما همچنان بر حسب معرفت پیش استادش موند.

زندگی جدید مریم توی خونه عباس شروع شد، صبح عروسی یکی از خواهر شوهراش به همراه مادر عباس گردنبند و انگشتر رو ازش گرفتند و گفتند اینا مال ماست، برای مریم اصلا این چیزا مهم نبود، اون فقط آرامش میخواست، زجرهای خونه پدری، سختیگیری ها و کتک های سکینه، مریم رو دختری تودار، آروم و مطیع کرده بود، مریم دنبال هیچی نبود جز آرامش و زندگی بی حاشیه، اما متاسفانه اینجوری نشد، زندگی روی خوش به مریم نشان نمی‌داد، از صبح زود که بیدار می‌شد باید اتاق ها رو تمیز میکرد، حیاط رو می‌شست و جارو میکرد، آشپزی و تهیه غذا با مریم بود، لباس های همه رو هم باید با دست می‌شست و آویزون میکرد، در واقع کلفت خونه بود، شب ها هم عباس مست و لایعقل میومد و بعد از کلی بد و بیراه و عربده کشی می‌خوابید.

Facebook Comments Box

About اختر نیوز

Check Also

سرگذشت آفتاب (29)؛ افسانه رستمی

سرگذشت آفتاب افسانه رستمی صبح که درِ حیاط را باز کردم، قبض تلفن از لای …

سرگذشت آفتاب (28)؛ افسانه رستمی

سرگذشت آفتاب (28) افسانه رستمی محله جدید را دوست داشتم، حتی اون خونه به من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *