سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت پنجم (۵۸)


افسانه رستمی

تا جایی که به یاد دارم، زن عموم همیشه با مادرم اختلاف داشت و درگیر مسائل خاله‌زنکی بود و چون خودش دختر نداشت به راحتی در مورد همه دخترای فامیل نظر می‌داد. درِ چوبی انباری رو بست و حَلَبِ روغن پنج کیلویی که کنار آتش بود و برای جمع کردن زغال‌ها ازش استفاده می‌کردند رو جلو کشید، چوب‌های در حال سوختن رو جابه‌جا کرد و با آستینش اشک چشماش رو پاک کرد و گفت: دختر جان، زن بیوه حتی چادرِ سرش هم دشمنشه. خوب گوش کن ببین چی میگم بهت، از امروز به بعد این پسر عمومه این یکی شوهر خواهرمه اون یکی کیکمه نداریم چادر نباید از سرت بیفته هیچ کس از تو توقع نداره که با شوهر و یا پسرش سلام احوال پرسی کنی، تازه اگر سلام نکنی خیلی هم به احترامت اضافه میشه. کاری نکنی هر روز یه بد نامی داشته باشیم بیشتر از این حیثیت فامیل رو به لجن نکش. تو هم توقع عزت و احترام از کسی نداشته باش.
حرفاش مثل نیشتر به جونم می‌نشست و احساس می‌کردم تو اون انباری پر از دود و خشم دارم خفه میشم. بلند شد که بره، با صدایی که بغض، زخمیش کرده بود گفتم: زن عمو چرا شماها فکر می‌کنید چون طلاق گرفتم اونهم به خاطر شرایطی که خود شما باعث و بانیش بودید محکوم به اینهمه تحقیرم؟  کی به شما اجازه داده که به جای من تصمیم بگیرید که چی بپوشم یا به کی سلام کنم؟ من با شما و بقیه چه فرقی دارم که مثل جذامی‌ها دارید قرنطینم می‌کنید؟ دستش که رو کلون در چوبی بود رو با حالتی که انگار برق سه فاز گرفته بودش برداشت و گفت: اینهمه زبون درازی رو از ‌کی به ارث بردی تو چش سفیدِ بی‌آبرو؟ تو چطور روت میشه سر بلند کنی و توی چشم ماها نگاه کنی، چه برسه به اینکه بخوای مارو بازخواست هم بکنی؟ ببند اون دهن هرزت رو تا برادرات نشنیدن و همینجا چالت نکردن. من به خاطر پسرای خودم قبل از دیگران اومدم تا باهات حرف بزنم چون از فردا معلوم نیست اون طفلی‌ها بار بدنامی‌های تو رو چطور باید به دوش بکشن.
بهش جواب دادم: من باعث رسوایی کسی نیستم زن‌عمو، از این به بعد هم قرار نیست بشم کوتاه‌ ترین دیوار این جماعت که هر آدم درست و یا غلطی عقده گشایی کنه. طلاق گرفتم فاحشگی که نکردم، سر زندگی کسی هم آوار نشدم، غیر از اینه؟
زن‌عمو چشاشو گرد کرد و گفت: دخترک تو ظاهرا متوجه نیستی که الان اگر زنده‌ای به خاطر پادرمیونی دوتا بزرگتره تا وقتی که ته و توی قضیه رو دربیاریم. با این حرفش چنان آتیش گرفتم که ناخوداگاه به طرفش خیز برداشتم و مچ دستش رو گرفتم گفتم: ببین زن‌عمو، من خطایی نکردم که به خاطرش الان تویی که قبل از این ازدواج کوفتی سال به سال نمیدیدمت بخوای برام شاخ و شونه بکشی. پس نصیحت هاتو نگه دار واسه نوه‌هات و کسایی که برات عزیزن. دیگه هم اجازه نمیدم هیچ کدومتون بیشتر از این آزارم بدیدن مچ دستش رو کشید و شروع کرد به داد و بیداد کردن که خدا بهمون رحم کنه این دختر مثل مار هفت سره. وای دستم بیاین که آفتاب دستمو شکوند. من شوکه از اینکه چقدر راحت داره دروغ میگه از انباری زدم بیرون و…

Facebook Comments Box

About مجید شمس

Check Also

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت پنجم (۵۷)

افسانه رستمی …پدرم بلند شد و گفت: دیگه موندن ما اینجا فایده‌ای نداره، جمع کنید …

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت چهارم (۵۶)

مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را در دفتری، به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.