طنز

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

!طنز: حزب گوسفندان مهدی قاسمی وارد دانشگاه که شدم سر پر شور و کله داغی داشتم و همش بیشتراز درسم، سَرم تو سیاست بود. یک مفسر و تحلیلگر سرسخت و عضو حزب راست ها بودم و تعصب خیلی سختی به این حزب داشتم. چندی که گذشت از عملکرد راست ها …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

ثانیه های پایانی! مهدی قاسمی فوتبالم خوب بود، هافبک وسط تیم بودم، از کوچه های خاکی پایین شهر شروع کردم و بعد از چند سال تلاش توانستم تو یه تیم دسته دومی آبودان شهر عشق و صفا و پایتخت برزیل ایران و با یک قراداد معمولی توپ بزنم فوتبال شده …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

گلزار و حسنِ کلبعلی مهدی قاسمی تا وقتی که حسن، پسر کلبعلی، معروف به حسنِ کلبعلی چوپون آبادی را بعد از بیست سال و بعد از شنیدن اسم محمدرضا گلزار در مقام مقایسه دقیق ندیده و نشندیده بودم، فکر نمیکردم تو دهات خودمونم کسانی هستند که گلزار یک انگشت کوچکشونم …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

“اولین هوس” نوشته: مهدی قاسمی عاشقش بودم، چقدر سرکوچه کنار پیاده رو ایستاده بودم و بهش زل نزده بودم! قد و بالاشو دوست داشتم، اون کلاهی که به سر داشت. نقش و نگار تنشو و هیبتشو کارم شده بود هرروز میرفتم همو مسیر و دزدکی دیدش میزدم وداِئم تو خیالم …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

“عالم هپروت!” مهدی قاسمی موهام بور و طلایی نبود، قهوه ای نبود، سیاه سیاهم نبود. مشکی پر کلاغی هم نبود! میدونید چرا؟ چون تنها چیزی که تو این دنیا اوس کریم به من داده بود، مو بود و کله ام پره مو و هنوز نریخته بود. مو داشتم اما همچی …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

فراری ها! مهدی قاسمی همه بدبختی ما از وسوسه های اصغر شروع شد. از روز اول مدرسه که مدام زیر پام می نشست که از مدرسه فرار کنیم و با هم بریم سینما، آخه ما وسط شهر زندگی میکردیم و دو سه تا کوچه اون طرف تر مدرسه چند تا …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

غربت واقعی  مهدی قاسمی اون سالها تازه از آبادی برای کارگری به شهر اومده بودم. روزها تو بازار باربری میکردم و شبها هم در گاراژ مش حسن با روزی پنج ریال اجاره رو پشت بام میخوابیدم. صبح تا شب غذام نهایت یک تکیه نون و پنیر بود یا نون و …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

اکرام با ختنه! مهدی قاسمی من و دو برادرم با هم تو یک روز رفتیم بیمارستان تا ختنه کنیم. من برادر بزرگتر بودم و اونموقع سیزده سالم بود واون دو برادر دیگه به ترتیب نه و شش سال داشتند. پدر بخاطر اعتقادات مذهبیش و اینکه دلش نمیومد در بچگی بخاطر …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

زاد روزم و خاطرات کودکی مهدی قاسمی من در خیابان منوچهری شیراز،زایشگاه دکتر ارشدی ،۲۶ مرداد مصادف با هفدهم آگوست بدنیا آمدم که همزمان است با زاد روز کسانی چون: جورج برنارد شاو (نويسنده انگليسي)،آلفرد هيچکاک (کارگردان انگليسي)، موسيليني (ديکتاتور ايتاليايي)، فيدل کاسترو (رهبر انقلابي کوبا)، ناپلئون بناپارت (پادشاه فرانسه) …

Read More »

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی؛ اینهفته با طنز: قبر مجانی، مهدی قاسمی

طنز: قبر مجانی!  مهدی قاسمی   بیکار بودم، گیر بودم هرجایی برای کار میرفتم، نشد که نشده بود! کارم شده بود خریدن کارتهای بخت آزمایی، گفتم شاید دری از شانس بروی من باز شود. اما حتی یک پاپاسی هم تو بخت آزمایی نمیبردم، گویا بختم بسته بسته بود. تو این همه مصیبت دنیا، …

Read More »

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی؛ این هفته با طنز: یورگ! مهدی قاسمی

طنز: یورگ! مهدی قاسمی وقتی به محل کار جدیدم رفتم با اولین نفری که جدی آشنا  شدم، یورگ بود همکار آلمانی که با هم یک مسولیت مشترک داشتیم و از قضا تو یک اتاق بودیم. مردی پنجاه و پنج ساله لاغر اندام و متوسط القد با موهای مسی – قهوه ای …

Read More »