Tag Archives: طنز

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

کریم برقی مهدی قاسمی کریم رو سالها پیش تو شهر و توی یکی از کافه های شهر در اثر بی احتیاطی بدجوری برق گرفته بود و چند روزی هم در بیمارستان صدتخوابی بستری شده بود. کربلایی علی که از همولایتی های کریم بود و توی شهر زندگی میکرد از آن …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی تک پسر مهدی  قاسمی تک پسر یک خانواده ده نفری که نه (۹) بچه قبل من همه دختر بودند، بودم! اختلاف سنی من با فرزند ارشد چهارده سال بود. پدر پرتلاشم اصلا ناامید نشده بود و شبانه روز، مخصوصا در شبها و در دهه گذشته …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

شیطان کجایی؟ مهدی قاسمی قصدم فقط رفتن بود، فرقی نداشت کجا فقط اینکه از ایران برم. نه که اینکه بیکار بوده باشم یا مشکل مالی داشته باشم، ولی کلا از موندن در این فضا و مکان و آدمش و سیستمش خسته شده بودم. اونشب که با داریوش قصد فرار کردیم …

Read More »

یکشنبه طنز در کافه طنز آقا مهدی

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی  آخرین مجرد! مهدی قاسمی اون شب من و تقی و علیرضا  که در یک شرکت با هم همکار بودیم به جشن سالانه شرکت دعوت شده بودیم. هر سه جزو تنها مجردان مرد شرکتی بودیم که حدود یکصد و پنجاه نفری کارمند داشت. از …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

داستان طنز تلخ اسی پنجه طلا! مهدی قاسمی با اون کلاه مخملی و دستمال گردن و سبیل همیشه آنکارد کرده و کت و شلوار پاچه گشاد مشکی و تسبیه به دست. این ها مشخصه های لات با مرام محله ما بود که به اسی پنجه طلا معروف بود. هرچند ظاهراً …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

یکشنبه طنز  در کافه آقا مهدی انار شب یلدا مهدی قاسمی شب یلدا بود و من طبق روال هر سال این شب را با دوستان و رفقای نزدیکم در یک جشن مفصل همراه با رقص و پایکوبی میگذراندم. هرسال این مراسم شب یلدایی بهتر و مفصل تر همراه با نوع …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی حسن تپه مهدی قاسمی حسن تپه بچه محل ما بود که خانوادگی آه در بساط نداشتند. خونه ش در یک آلونک کوچک بود، پدرش ساقی معروف محل که دایم یه پاش زندون و پای دیگرش بیرون از زندون بود. خانوادگی شر و کله …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

آدامس فروش مهدی قاسمی از دوران بچگی و برای به دست آوردن هزینه تحصیلم تو پارک آدامس میفروختم تا وقتی که صاحب برج ها و ثروت عظیم شدم یک نکته مهم در این مسیر زندگی من نهفته شده بود که بعدها فهمیدم. از اینکه چطور از آدامس فروشی به برج …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

جوترامپ  مهدی قاسمی جو جو جو، ترامپ ترامپ ترامپ، آبی آبی آبی، قرمز قرمز قرمز… کلکل اون روز مش اصغر و سیدحسن تو آبادی ما بود. مش اصغر بزرگ بالا ده و سید حسن همه کاره پایین ده که اکثرا پایین دهی ها سید و شیخ بودند… اون روز توی …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

گدای میلیونر مهدی قاسمی وضع مالیم عالی بود؛ خونه، ماشین، باغ، زمین، طلا، سپرده بانکی، خدم و حشم هرچی که فکرش را کنی داشتم… مرگم چی بود؟ برای اینکه عشقمو به زنم و محبتم رو به بچه هایم نشون بدم همه مال و اموالمو به اسم آنها کردم. چندی گذشت که …

Read More »