قالب وردپرس
خانه / ایران / لنینیست ها خمینی را 15 سال پیش از انقلاب در ماه دیده بودند، چنگیز امیری

لنینیست ها خمینی را 15 سال پیش از انقلاب در ماه دیده بودند، چنگیز امیری

اختر نیوز
مقاله «لننیست ها خمینی را 15 سال پیش از انقلاب در ماه دیده بودند» به قلم چنگیز امیری نگاهی به بینش لننیست های ایرانی از پیش از انقلاب دارد. او در این مقاله همسویی چپ کمونیست ایرانی را با ارتجاعی ترین قشر جامعه که همان روحانیون شیعه است تحلیل می کند و به چرایی آن می پردازد. چنگیز امیری خود یکی از فعالین چپ مارکسیست لننیست بود که سه سال از عمر خود را  در زندان جمهوری اسلامی گذراند و شش تن از اعضای خانواده اش به دست حاکمین انقلابی مسلمان اعدام شدند.
اختر نیوز ضمن سپاس از نویسنده برای ارسال مقاله، از همه نویسندگان و تحلیل گرانی که مایل به گفت و گو و بحث در راستای عملکرد و فرهنگ نیروهای چپ و روشنفکر ایرانی در یک صد سال اخیر باشند، صمیمانه استقبال می کند.
لنینیستها خمینی را 15 سال پیش از انقلاب در ماه دیده بودند
گفتند “میان ماه می بینیمش”
گفتند و ز چشم عاشقان ماه افتاد(1)
سال‌ها پیش وقتی نامه کنفدراسیون دانشجویان ایرانی خارج از کشور در سال ۱۳۴۳ شمسی را برای خمینی دیدم، بلافاصله در ذهنم گذشت که “ما لنینیست ها پانزده سال زودتر از عوام اسلام زده، خمینی را در ماه کشف کردیم و آخوندها بسیار دیرتر و تنها پس از شورش ویرانگر بهمن بود که از ما تقلید کرده و سکه تصویر خمینی در ماه را بنام خود زدند.” اگر به این باور می رسیدم که نگارندگان این بیانیه و امثال این بلاهت نامه‌ها برای همیشه به تاریخ پیوسته‌اند و از ایشان دیگر گزندی متوجه جامعه ما نیست، دلیلی برای نگاشتن این مطلب نمی‌دیدم. فقط یک جمله کوتاه بر سر لوحه این خفت نامه از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی کفایت می کرد “بدون شرح”.
ابتدا نظر خواننده گرامی را به متن بیانیه جلب می کنم:
پیام چهارمین کنگره کنفدراسیون دانشجویان ایرانی به آیت‌الله خمینی ۱۳۴۳
پیام به تبعیدگاه
در تاریک‌ترین لحظات تاریخ ایران و در محیط ظلمت و تار و پرخفقان، روشنی می‌درخشد، برقی جستن می‌کند، چشم‌ها خیره می‌شود، از میان خلقی رنجدیده و مردمی استعمارزده مردی قد علم می‌کند و یزید زمان غرق لعن و شماتت می‌شود. مجاهدی فریاد بر می‌کشد و مردم را علیه بیدادگری و ظلم به قیام و جهاد می‌خواند. استعمار و مهره‌های زنگ زده آن را به عنوان بزرگترین عامل سیه‌روزی ملت در برابر چشم توده‌های دهقان و کارگر مجسم می‌سازد.
یک بار دیگر زنگ تاریخ به صدا درمی آید و در سخت‌ترین لحظاتی که ملت ایران پنجه در پنجه شاه افکنده است و بزرگترین قدرت‌های مادی و نظامی جهان از او حمایت می‌کنند، با اتکا به اصول و عقاید معنوی مردم با قدرت و شدت هر چه تمام‌تر پایه‌های کاخ فرعونی را به لرزه می‌فکند. جهادی خونین در می‌گیرد. شاه قصاب‌وار دست‌ها را در خون بیگناهان می‌آلاید و چهره شیطانی و ضد ملی خود را تا دورترین روستاها به مردم نشان می‌دهد. ماسک‌ها پاره می‌شود. “سایه خدا” در نظرها به صورت مردکی پست و فرومایه جلوه می‌کند. مردکی کوچک، بی ارزش، فاسد، نوکر واقعی استعمارگران غربی در نظر همگان….
‌ای رهبر روحانی! ما دانشجویان قدم به قدم در راه اعتلای ایران و بالا بردن ارزش سنت‌های دیرین خود که نگهبان استقلال مملکت بوده است و پایه‌های مقاومت چند ساله مردم ما را در برابر فشار استعمار خارجی و عمال داخلی آن‌ها تشکیل می‌دهد با نهضتی که روحانیون محترم و بالاخص شخص شما در داخل کشور بوجود آورده‌اید همگام هستیم و مطمئنیم روزی که صف مقاومت به مقابله و تعرض علیه دستگاه فاسد و پوشالی شاه بدل شود دیگر استعمار نخواهد توانست بی‌شرمانه و برخلاف همه شئون مذهبی و قانونی آن رهبر ارجمند را به ناروا به ترکیه تبعید کند و روحانیون محترم را تحت فشارهای غیرانسانی قراردهد. ما همه این ترکتازی‌های عمال استعمار و شخص شاه را ناپایدار و گذران می‌دانیم و در راه واژگون ساختن بساط قلدری و ضدانسانی قد علم می‌کنیم، تا زمانی که با همه برادران مسلمان خود غول استبداد و استعمار را از پای درنیاوریم آرام نخواهیم نشست و در این راه همواره به اتحاد و اتفاق بین همه افراد مملکت و نیروهای معنوی و پشتیبانی شما محتاجیم. ما برای همه مبارزات شما و کلیه نیروهای روحانی ارجی عظیم غائلیم و پشتیبانی بی دریغ خود را از آن اعلام می‌داریم.
پاینده باد رزم پویندگان حق و حقیقت
کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور – کنگره چهارم کلن)

کشف خمینی در ماه
خواننده به وضوح می بیند که رفقای لنینست پانزده سال زودتر از مردم عوام خمینی را در ماه دیده بودند. آنها با خرج کردن کلمات زیبا و حماسی در وصف خمینی، ابتدا زبان پارسی و واژه‌های زیبایش را به پلشتی آلودند و سپس او را به ماه برکشیده و خود چاکر منشانه دربارگاهش زانوی عبودیت بر زمین ساییدند. ادبیات حاکم بر نامه کنفدراسیون، ادبیات حوزوی و هوای غالب بر متن نیز ملغمه‌ای از تعزیه خوانی عاشورای حسینی و پروپاگاندای بلشویکی بیش نیست. نویسندگان این نامه چنانکه دیده می شود هیچ مشکلی با بینش /چرایی / و نیت نهایی خمینی در مخالفت با حکومت و حرکتی که آغاز کرده ندارند. زیرا آن ها نیز مانند خمینی به قانونی شدن حقوق انسان ایرانی و رهایی زنان از قید شریعت وقعی نمی‌نهادند. و از این روست که نه تنها در راستای رهایی زنان از سلطه سیاه شریعت، با حکومت همکاری نمی کنند بلکه با حمایت از خمینی به تخطئه و بی مقدار نشان دادن رهایی زنان پرداخته و آنچه در توان دارند را در طبق اخلاص گذاشته و به کار گرفتند تا اصلاحات اجتماعی آغاز شده در نطفه خفه شده و عقیم بماند. چنانکه در نامه نمایان است، چپ تا حضیض ذلت سقوط کرده و با نگرش بربر منشانه خمینی از هستی اجتماعی و خصوصا ضدیتش با آزادی زنان هم پیمان میشود. در سرتاسر این نامه حتی یک بار از واژه دموکراسی و حتی آزادی استفاده نشده است. هرچند آزادی الزاما به معنای دموکراسی نیست چنانکه حکومتگران بی قید و شرط آزادند هرکار که میخواهند بکنند و از دموکراسی و حقوق شهروندی هم خبری نیست. از حقوق شهروندی هم کلمه‌ای گفته نمی شود، چرا که اصل حرکت خمینی برضد اصول شهروندی و برابری انسان ایرانی فارغ از دین و زبان و جنسیت است. اگر واژه آزادی را به معنای عام آن، یعنی برابری حقوقی که شامل حال همه مردم بشود بدانیم، آنگاه روشن میشود که چرا رفقا از آوردن واژه آزادی هم امتناع میکنند. چون آوردن کلمه آزادی بی شک رهبر مجاهد! را آزرده خاطر می کرد. در متن نامه از حرکت آزادیخواهانه و یا حتی رهایی بخش هم صحبت نمی شود ولی از حرکت جهادی (جنگ دینی) بر علیه فرعون زمان گفته می شود. جزء به جزء ادبیات و واژه‌های بکار گرفته شده واژه‌های قرآنی است.
مگر غیر از این است که خمینی برای تحقق قوانین قرآنی یعنی نابرابری انسان ها چه از حیث جنسیتی و چه دینی شمشیر را برعلیه دولت عرفی و سکولار پهلوی از رو بسته بود؟ عرفی کردن قانون و در نتیجه بریده شدن دست فقه جعفری از امور جاری کشور به نهادینه تر شدن سکولاریسم منجر می شد. سکولاریسم بی شک زهر کشنده برای دستگاه بینشی روحانیت است که بقایش در رواج خرافه و تحت انقیاد داشتن جامعه و برتری دادن انسان شیعه اثنی عشری بر دیگر مردمانی است که دین و آیین غیر از اسلام و شیعه دارند. همراهی چپ با خمینی فقط در این نامه متجلی نیست و موارد بسیاری را شامل می شود. از جمله مباهات حزب توده به این بود که “این حزب توده بود که سخنرانی خمینی را در قم مخفیانه ضبط و صدای او را اولین بار در رادیو پیک ایران پخش و جهانی کرده است”. در اینجا کاملا به وضوح می شود دید که تفاوتی محتوایی در بین احزاب چپ، چه روسو فیلی‌های توده‌ای و چه نوچه‌های کارنابلد و غیر حرفه‌ای و نیمه لنینیستی، نظیر کنفدراسیونی ها و دیگر گروه های مائوئیستی وجود ندارد. یکی سخنرانی آقا را جهانی می کند و دیگران هم که با نوشتن نامه هایی این چنین تمام قد سرسپردگیش را به خمینی ابراز می دارند.
مضحک اما ادعای چپ ها پس از بهمن ۵۷ است که طلبکارانه خود را آزادیخواه دانستند و گفتند و نوشتند که “ما برای آزادی جنگیدیم ولی خمینی انقلاب را دزدید” و یا این که “امپریالیست ها در گوادولوپ خمینی را سوار بر جنبش کردند تا نظریه کمربند سبز برژینسکی را اجرا کنند.” این ادعاها واقعا انسان را به تعجب می اندازد که با وجود اسنادی همانند این نامه و صدها مورد شبیه آن (که در ادامه به گوشه هایی از آن خواهم پرداخت) که همگی دلالت بر سرسپردگی چپ به سنت و روحانیت داشت، چه جایی برای این ادعاهای بی اساس باقی می ماند؟ و به راستی منظورشان از آزادی چیست؟ این نامه نشان می دهد که آنان نه تنها خمینی را جهادگر لقب داده‌اند، بلکه مرجعیت و رهبریش را هم ۱۵ سال پیش از سقوط بهمن ۵۷ پذیرفته بودند. با این اوصاف اگر امریکا و غرب قصد کشیدن کمربند سبز دور سوسیالیسم ورشکسته شوروی را داشتند، چرا چپ ها اعم از توده‌ای و غیر توده‌ای، به پیاده نظام امپریالیسم تبدیل شده و بیشترین پایمردی را در برقراری این کمربند از خود نشان داده‌اند؟ چرا لنینیست ها با تمام امکانات و توانشان خمینی را در ساختن کمربند سبز یاری کردند؟
از نظر نگارنده تکلیف تنها جریان واقعا تئوریزه لنینیستی یعنی حزب توده و بعدها شاگرد‌های کم استعدادشان یعنی فداییان اکثریت که روشن است. آنها در راستای مبارزه ضد امپریالیستی و برای بیرون راندن آمریکا و غرب تمام توانشان را گذاشتند و خط شوروی را با دست آخوندی بنام خویینی‌ها که در بین حاکمیت هم به آیت الله ک گ ب معروف بود به ثمر رسانده و سپس با حمایت همه جانبه از رژیم در تمام جنایاتش تا زمان دستگیری شراکت مستقیم داشتند. می ماند مابقی احزاب چپ نیمه لنینیست و نا آشنا با تئوری لنینی که ناآگاهانه خود را غیر توده‌ای می‌پنداشتند و هر ناسزایی را به حزب مادرشان نسبت می دادند. آنها نیز با نوشتن چنین نامه هایی پیش از انقلاب و همراهی و همسویی جانانه و بیدریغ از رژیم خمینی از همان فردای بعد از انقلاب، که در همصدایی با قتل امیران ارتش و اعدام های دد منشانه خلخالی شروع و با تسخیر سفارت آمریکا ادامه پیدا کرد و سپس در همرایی و همداستانی با تمام سیاست های ضد ملی و غیر انسانی رژیم از یهود ستیزی تحت لوای مبارزه با صهیونیسم تا حمایت سفیانه و بیدریغ از فلسطین، هم مسلکی و در یک مسیر بودن شان با رژیم را ثابت کرده‌اند. به این سیاهه باید سکوت تایید آمیزشان در قتل و عام بهاییان و دیگر اقلیت های دینی را هم اضافه کرد. در همراهی با بهایی ستیزی رژیم، بخشی از چپ کاملا سکوت اختیار کرد تنها حزب واقعا لنینیست یعنی حزب توده تا آنجا پیش رفت که اعضای بهاییش را از حزب اخراج یا از تشکیلات منفک می کرد. با چنین سیاست و عملکردی کدام انسان فهمیده‌ای می تواند به آزادیخواه بودن چپ باور داشته باشد؟ کدام اقدام عملی و یا نوشته و متنی را چپ ها می توانند بعنوان سند برائت شان نشان دهند که از هموطنان بهایی و غیر مسلمان شان که خمینی بیدریغ از دم تیغ می گذراند دفاع کرده باشند؟
آزادی زنان معیار آزادیخواهی: دعوای واقعی خمینی با حکومت شاه، دعوا بر سر آزادی زنان یعنی قانونی کردن حق شهروندی و به رسمیت شناختن زن به عنوان انسان بود و مسایل دیگری که در این میان مطرح شدند در حقیقت فرع قضیه و فقط برای یارگیری و وجهات دادن به شورش ارتجاعی خرداد ۴۲ است. خمینی آزادی و حقوق قانونی برای زنان را فحشا می نامید تا غیرت مردان اسلام زده را جنبانده و سیل بیخردان اسلام پناه را بخیابان ها بکشاند. اما گویا تاس هایی که خمینی به نرد سیاسی ریخت، در کمال ناباوری خودش جفت شش نشستند. چرا که نه تنها جاهلان و ابلهان شریعت مدار و عوام چاقو بدست را به خیابان ها کشاند، بلکه تحصیل کردگان بظاهر لاییک در بسیج نیرو برایش سنگ تمام گذاشته و شورش را از خیابان های قم و تهران به کلن و پاریس و لندن و برلین شرقی کشانده و چپ پوپولیست جهانی را در پس پشتش بسیج کردند. لنینیست ها پانزده سال پیش از فاجعه بهمن ۵۷ در زن ستیزی و ضدیت با ارزش های جهانشمول انسانی با خمینی همراهی کردند و پس از بهمن ۵۷ هم در سکوتی تایید آمیز چشمان خود را بر سرکوب زنان و اقلیت های مذهبی بستند.
وقتی خمینی با روحانیت تحت فرمان و لشگر لات ها و اوباش، با چاقو و تیزبر و اسید بجان زنان افتادند و با فریاد “یا روسری یا توسری” جنبش زنان را ددمنشانه خفه کردند، چپ ها در سکوتی تایید آمیز هیچ حرکت معنا داری در جهت حمایت زنان از خود نشان ندادند. خمینی حمله به همه دستاوردهای مدرن جامعه را از ضعیفترین حلقه آن یعنی زنان آغاز کرد. یعنی درست از جایی که پانزده سال پیش از آن آغاز کرده بود. خمینی با هوش آخوندی اش، از خلال نامه‌های بیشمار و چاکر منشانه این جماعت و ستایش های مشمئز کننده‌ای امثال‌ م. آزرم (البته بعدها به اشتباه خود اقرار کرد) با آن مدیحه قرایی که در وصفش سروده بود و یا نامه فدایت شوم امثال براهنی و دیگران، به درستی دریافته بود که دغدغه حضرات لنینیست نه تنها حقوق شهروندی و از آن مهمتر برابری زن و مرد نیست، بلکه در سرشت پنهان پدرسالارشان رضایتی هم در سرکوب زنان دیده می شود. زنان در بی پناهی مطلق سرکوب و به عقب رانده شده و بیشترین دستاوردهایی که حکومت قبلی به آنان اعطا کرده بود را از دست دادند.
ولی تاجی که بر سر زن (شهبانو فرح پهلوی) نهاده شد آن هم با دست خود شاه و نه یک آخوند و ارتقا زن به بالاترین مقام سیاسی کشور یعنی نایب السلطنه گی و متعاقب آن، قاضی شدن یک زن که شاید در تمام جهان اسلام بی نظیر و در تقابل کامل با اصول فقه اسلامی بود و همچنین وکالت و وزارت زنان و در یک کلام پنجاه سال آزادی زن و مشارکتش در همه عرصه‌ها‌ی اجتماعی از سیاسی تا نظامی و علمی و حقوقی، به حقی تبدیل شده بود که خمینی نتوانست زن را به بربریت دوران صفوی/ قاجاری برگرداند. با آنکه آتش دادخواهی زن ایرانی در زیر خاکستر جهالت شیعی و با سکوت تایید آمیز چپ، برای مدتی مدفون شد، ولی شعله آتش آن خاموشی نگرفت چنانکه امروز می‌بینم ققنوس وار از خاکستر خویش برخواسته و زنان بحق پیشتازان مبارزه و میداندار حقوق شهروندی هستند.
سرکوب دستاوردهای جامعه مدنی به زنان محدود نشد و حکومت برآمده از انقلاب که مقاومتی در مقابل خویش نمی دید حمله به همه دستاوردهای مدرن را آغاز کرد و سنگر به سنگر جامعه مدنی را در هم کوبید. چپ بعنوان بزرگترین نیروی اجتماعی هیچ مقاومتی در دفاع از حقوق شهروندی از خود نشان نداد، از آنرو که رسالتش نه برابری حقوق انسانی و گسترش حق شهروندی، بلکه مبارزه ضد امپریالیستی بود.
معبد آزادی: هانا آرنت در کتاب انقلاب می گوید “هدف نهایی انقلاب، آزادی است و به همین دلیل انقلاب آمریکا را تنها انقلاب موفق جهان میداند. چرا که پدران انقلاب آمریکا همبستگی را به همدردی ترجیح دادند و از دل انقلاب آمریکا مترقی ترین قانون اساسی جهان زاییده شد. انقلاب فرانسه در توحش ترور غرق شد چون سرلوحه انقلاب نه آزادی که عدالت بود” (نقل به مضمون).
پدران انقلاب مشروطه (منظور آنانی هستند که بر حقوق همه جانبه انسان ایرانی پافشاری میکردند) هدف شان آزادی و رهایی جامعه از دست قوانین فقهی و ساختن ایرانی آباد و آزاد بود. آن ها به درستی دریافته بودند که “آنکه آزادی تو را گرفت نان تو را هم می گیرد” (اوکتاویو پاز) بدین جهت عامل تمام بدبختی‌های مردم و عقب ماندگی از قافله تمدن را ابتدا در سیطره سیاه آخوندها بر حیات سیاسی و اجتماعی دانسته و پی برده بودند تا از آخوند بعنوان کفیل اسلام در قدرت خلع ید و حقوق طبیعی مردم به قانون زمینی تبدیل نشود رهایی از فقر امری محال و غیر ممکن است. بنابراین انقلاب مشروطه در ذات ناگفته و نانوشته‌اش از نظر محتوایی و خواسته‌ها و الویت هایش، شباهت بی نظیری به انقلاب آمریکا دارد، چرا که مبدا حرکتش ابتدا بسوی آزادی و رهایی از دست قوانین ضد بشری فقه جعفری بود و عدالت اجتماعی را تنها زمانی ممکن میدانست که خلع ید از شرع صورت گرفته و قوانین عرفی جایگزین قوانین الهی شده باشند. آن ها به درستی به این نتیجه رسیده بودند که دستگاه ضعیف و خرافه پرور قاجاری نیز از تسلط روحانیت در امان نیست و آخوندها گناه همه تبهکاری هایشان را بر سر دستگاه سیاسی ضعیف قاجاری خراب می کنند تا تبهکاری و انگل صفتی خود را بپوشانند و ضمنا خود را نیز به عنوان تنها پناه جامعه به توده مردم بفروشند. با این ترفند هم دستگاه سیاسی ضعیف قاجاری را به گروگان می گرفتند و هم در پناه دولت ضعیف به زندگی انگلی خود ادامه می دادند.
به باور من هدف نهایی انقلاب مشروطه آزادی و نوشتن قراردادی اجتماعی بود که به قول دانتون به معبد آزادی ختم می شد. پافشاری پدران انقلاب مشروطه و هدف نهایی آنان در حقیقت برای فسخ قرارداد با دستگاه روحانیت از قدرت و پایان دادن به قوانین شرعی بود، بنابراین کوشش آنان اگر بثمر می رسید (شوربختانه دستگاه ارتجاعی روحانیت توانست در قانون اساسی مشروطه شریک شود) در حقیقت انقلابی در جهت همبستگی ملی بود. چنانکه دیدیم پس از سرنگونی دولت قجری مردم بسراغ شاهزادگان قاجاری نرفته و از میان آنان کسی را بقتل نرساندند ولی شیخ فضل الله سمبل مشروعه خواهی را بدار آویختند (برخلاف انقلاب فرانسه که شاه را گردن زدند).
هرچند در نهایت قانون اساسی مشروطه تلفیقی از عرف و شرع از کار در آمد، ولی در زمان پهلوی ها با نوشتن و محقق کردن قوانین عرفی، انقلاب مشروطه روز تا روز تعمیق تر و به هدفش نزدیکتر می شد و دستگاه روحانیت بتدریج به حاشیه رانده و از حیز انتفاع می افتاد. با تداوم و گسترش آزادی ها و اصلاحات اجتماعی امید آن میرفت که جدایی دین از دولت به امری نهادینه تبدیل شود و سکولاریسم ناگفته و نانوشته‌ای که پدران انقلاب مشروطه پی ریزی کرده بودند با اصلاحات بعضا انقلابی شاهان پهلوی ببار بنشیند. مارکس در جایی میگوید “تئوری همین که در توده ها نفوذ کند به نیروی مادی بدل می شود” بنابراین هرچه این قوانین زودتر در جامعه نفوذ و به باور عمومی تبدیل می شد، راه رسیدن به دموکراسی نیز زودتر هموارتر می شد. اینکار ولی آسان نبود چنانکه در نامه بالا می‌بینیم این تنها آخوندها نیستند که با عرفی کردن قوانین مخالفند بلکه از سوی لنینست ها است که خنجر در کتف حقوق شهروندی و قوانین عرفی مردم می‌نشیند. لنینیست ها در دشمنی با سکولاریسم و جدایی دین از دولت و در تخریب و بی اثر کردن هر نهاد خوب و لازم برای جامعه دست کمی از همتایان آخوندشان نداشتند.
پنجاه سال حکومت پهلوی ها و سعی‌شان بر قانون گذاری عرفی، به حق در تداوم بخش مترقی و سکولار انقلاب مشروطه بود. در آن سال ها قانونی از مجلس ایران گذشت که می توان آنرا روح خجسته و شکوفا شدن انقلاب مشروطه نامید. آزادی زنان و به رسمیت شناختن حقوق نیمی از جامعه که شامل زن اعم از فارس،کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، شیعه، سنی، یهودی، بهایی و … می شد، به گمان من ستون اصلی اصلاحات اجتماعی و حقوقی‌ای بود که حکومت وقت کلید آن را زد و می توان آنرا پی ریزی وحدت ملی و یک انقلاب اجتماعی بزرگ و بدون خونریزی نامید. انقلابی بر علیه اسارت و بردگی زنان که زنجیر احکام آسمانی بدان ابدیت می‌بخشید.
اگر با تعریف هانا آرنت از انقلاب موافق باشیم که هدف نهایی انقلاب را آزادی می داند، آنگاه آزادی زنان یعنی آزادی نیمی از جامعه، که بمثابه ریل گذاری در زمینی سنگلاخ و بسیار ناهموار باشد، کاری بود کارستان. بدون برابری حقوقی انسان ها و به قانون تبدیل کردن و تعریف مشخص از حقوق انسان ها هیچ جامعه‌ای به دموکراسی نمی رسد. در واقع پیش زمینه دموکراسی بی هیچ شک و تردیدی سکولار کردن قوانین و بریدن دست شریعت از قوانین بود و در این زمینه شاهان پهلوی نه تنها بسیار پیشرفته تر از زمان و مکان موجود در آسیا و کشورهای اسلامی، بلکه چنانکه در نامه بالا می‌بینم حتی بسیار مترقی تر و آگاه تر از لنینیست های مدعی برابری انسان ها بودند. رضا شاه پهلوی در عمل و حتی گاه با زور زنان در بند را از حصار برقع و چادر رهانید و محمد رضا شاه کار ناتمام پدر را با قانونی کردن حق زن به اتمام رساند و روح آزادی خواهانه انقلاب مشروطه را با قانون آزادی زنان تجسم حقوقی بخشید. ولی در آن سو مدعیان دروغین آزادی در کنار خمینی ایستادند. برابری حقوقی انسان ایرانی که آغاز شده بود اگربا مقاومت و سنگ اندازی تحصیل کردگان مواجه نمی شد و همراهی آنان را بدنبال داشت، زمینه گذار مسالمت آمیز به دموکراسی نیز در کشور فراهم می شد.
دوران مدرن پهلوی ها پرانتزی بین توحش اسلامی و توحش اسلامی/لنینی برای اینکه دشواری کار شاهان پهلوی در عرفی کردن قوانین را متوجه شویم ببینیم که محمد علی فروغی چه میگوید. محمدعلی فروغی درباره مخاطرات و مشکلات تدوین قوانین غیرشرعی درآن زمان و ایجاد دادگستری مدرن می‌گفت: «… تصوّر نکنید این کارها به آسانی انجام گرفت … لطائف الحیل به کار بردیم، با مشکلات و دسیسه‌ها تصادف کردیم… مِن‌جمله این که مقدّسین، یعنی مزدورهای (آنان)، چماق شریعت را نسبت به قوانین بلند کردند و در اِبطال و مخالفت آن ها با شرع شریف حرف‌ها زدند و رساله‌ها نوشتند که جمله به خاطر دارم که یکی از آن رساله‌ها، اول اعتراض و دلیلش بر کفری بودن آن قوانین این بود که در موقع چاپ کردن آنها فراموش شده بود که ابتدا با بسم الله الرحمن الرحیم (اشاره) بشود … خلاصه با مرارت و خونِ دل فوق العاده و با رعایت بسیار، اول قانونی که از کمیسیون گذشت قانون تشکیلات عدلیه بود که بر طبق آن عدلیهء ایران دارای محاکم صلح و محاکم استیناف و دیوان تمیز و متفرّعات آنها گردید و دوم قانونی که گذشت، قانون اصول محاکمات حقوقی بود که تهیه آن را مرحوم مشیرالدوله دیده و زحمتِ گذراندنش را از کمیسیون کشیده بود».
بیاد داشته باشیم که این گفته‌های فروغی از فردای به قدرت رسیدن رضا شاه است که اتفاقا با مشت آهنین با این جماعت حیله گر و شیاد بر خورد می کرد. این دشواری ها در زمان شاه فقید هم با مقاومت سرسختانه روحانیت و آخوند کراواتی هایی نظیر علی شریعتی و بازرگان و آل احمد و فردید و دست پروردگان شان مانند مجاهدین خلق و فداییان اسلام و … که روضه خوانی ها را از مسجد به حسینه ارشاد و مدرسه رفاه برده و مخاطبین شان دیگر نه یک مشت عوام بی سواد که از قضا تحصیل کردگان عوام و دانشگاهیان عوام بودند، روبرو بوده است. با همه این دشواری ها در عرفی کردن قوانین، در مجموع دوران پهلوی ها دورانی مثبت با چشم اندازی روشن برای آینده بود و پرانتزی بین دوران سیاه قاجاریه و ماقبل آن تا سقوط حکومت و برآمدن خمینی در ماه است. پافشاری چپ و یار غار خمینی شدن برای ساقط کردن پهلوی ها به هرقیمت حاصل هراسی است که آنان نیز از نهادینه شدن تدریجی قوانین عرفی و عادت کردن مردم به حقوق شهروندی شان داشتند.
اگر دوران برزخی گذار از سنت به مدرنیته به سلامت طی می شد، تلاش لینیست ها و یاران اسلامی شان برای باز گرداندن تاریخ به عقب غیر ممکن می شد. زمان برای آنان به سرعت در حال سپری شدن بود و آنان در صدد بودند که به هرقیمتی نگذارند این دوران به پایان برسد و نسل بعدی فاصله‌اش با سنت زیادتر شود. در واقع شورش ویرانگر ۵۷ را می توان آخرین تیر ترکش جهل دانست که از قضای روزگار به هدف نشست. لنینیست ها از لنین آموخته بودند که تسخیر قدرت به هر قیمت. حتی همدستی با عقب مانده ترین قشرهای جامعه چنانکه لنین خود مبدع آن بود. هزینه دستیابی به قدرت به هر قیمت در همدستی و همداستانی با ارتجاع به خانه خرابی و ویرانی کشور و به کورتاژ دورانی انجامید که می رفت تا سنت و دین را خانه نشین و به امری حاشیه‌ای تبدیل کند. لنین رهبر کودتای بلشویکی، با کورتاژ دوران گذار که با پایان تزاریسم آغاز شده بود به تحقق دوران نوین و جامعه باز و دموکراتیک در روسیه پایان داد. کودتای بلشویکی روسیه را از مدار کشورهای به سوی دموکراسی باز داشت و سرزمین بزرگ روسیه برای نزدیک به صد سال در توحش لنینیسم فرو رفت.
دشمنی با سکولاریسم
سکولاریسم را جدایی دین از دولت تعریف کرده‌اند. بنابراین شرط اول برای اینکه جامعه‌ ما جامعه‌ای سکولار می شد، رهایی از اسارت قوانین بدوی اسلام و عرفی کردن قوانین بود. امری که شاهان پهلوی و روشنفکران پیرامونشان تا آنجا که قدرتشان اجازه می داد بر آن پای فشردند و تا می توانستند شرع را به نفع عرف با گذراندن قوانین مدنی بعقب می راندند. بدون ریل گذاری قانونی چگونه می شد لکوموتیو مدرنیسم را بحرکت در آورد و جامعه‌ای سکولار ساخت؟ بدون زیر ساخت ها‌ی حقوقی سکولار صحبت از دموکراسی، جامعه مدنی، حقوق شهروندی و مفاهیمی از این دست، چیزی جز هدر دادن وقت و انرژی برای مفاهیمی انتزاعی نبود. انتزاعی از آن جهت که حتی جامعه تحصیل کرده آن روز هم تصویری روشن از مفاهیمی که بکار می برد در ذهن نداشت و در واقع نمی دانست این مفاهیم به چه کاری می آیند. فقط در برخورد رو در رو و پراگماتیستی با جهان نوین، یعنی در گیر کردن جامعه سنتی با مظاهر جدید تمدن بود که راه برای رسیدن به دموکراسی باز می شد. تحصیل کردگان چپ درست در این برهه از زمان بخاطر پیش فرض های لنینی به کوری سیاسی مبتلا و از تشخیص راه از چاه عاجز ماندند و نه تنها از اصلاحات اجتماعی حمایت نکردند بلکه در جهت ضد تاریخ و در کنار خمینی ایستادند.
تجربه ناموفق عرفی کردن قوانین: برای اولین بار در تاریخ سراسر ادبار ایران پس از سقوط ساسانیان و برآمدن مسلمانان، روشنفکران مشروطه بسوی نوشتن قوانینی رفتند که منشا آن نه دینی وبر اساس فقه شیعه که خرد انسانی بود. از این امر نمی توان به آسانی گذشت، چرا که برا‌ی اولین بار شرع در حیات ۱۴۰۰ ساله‌اش مقهور عرف شد و عرف هم هیچ تجربه‌ای در زمینی کردن قوانین نداشت. بنابراین متولیان قوانین عرفی نه تنها مجبور بودند با آزمون و خطا کارشان را پیش ببرند، بلکه می بایست از سد سکندر باورهای دینی مردم نیز بگذرد که شیادانی نابکار بنام روحانیت متولی اش بودند.
چنانکه مارکس می گوید “تئوری همین که در توده ها نفوذ کند به نیروی مادی بدل می شود” بنابراین هرچه این قوانین زودتر در جامعه نفوذ میکرد و زودتر به باور عمومی تبدیل می شد، راه رسیدن به دموکراسی نیز زودتر هموار می شد. بزرگترین مانع در راه سکولاریزاسیون جامعه اتفاقا دیگر آخوندها نبودند، بلکه نقش مخرب آنان را اینک دانشگاه دیده‌های ضد امپریالیست چپ به همراهی دین باوران بدون عمامه‌ای نظیر آل احمد و شریعتی و بازرگان بعهده گرفته و انصافا هزاران بار بهتر از آخوندها در جامعه ترویج و تبلیغ می کردند.
هدف آل احمد و شریعتی که دین را از حوزه‌های علمیه به دانشگاه و کانون نویسندگان کشانده و مخاطبین‌شان از عوام بی سواد به عوام تحصیل کردگان مبدل شده و توانسته بودند برشی بزرگ در صف تحصیل کردگانی بزنند، که بنا بر قائده میبایست پیاده نظام مدرنیسم باشند، کاملا روشن است. آن ها به درستی دریافته بودند که آخوندها مخاطبین شان را از دست داده‌اند و نسل دوران پهلوی ها در برزخی بین سنت و مدرنیسم دست و پا می زند. نسل جدید از سویی مدرسه دیده و دانشگاهی است و تمایلش به سینما و تئاتر و روزنامه است ولی از سویی دیگر هنوز از تربیت اسلامی که از خانواده فرا گرفته رها نشده است، بنابراین اگر قرار است اسلام استوار بماند باید جلوی پیوستن تحصیل کردگان به سوی مدرنیسم را گرفت. آنها تمام مظاهر مدرن ایجاد شده در کشور از جمله مطبوعات، سینما، دانشگاه و… را به خدمت گرفتند و نگذاشتند تا تحولات مدرن در این طیف نو ظهور اثری معنا دار بگذارد.
توده گرایی پاشنه آشیل چپ
ولی چرا نیرویی که خود را اتفاقا لاییک تعریف میکرد و ظاهرا به برابری انسانها هم معنقد بود، درست در هر بزنگاه تاریخی که آتش جنگ بین عرف و شرع شعله می کشد به نفع شرع آتش بیار معرکه بود و هر آنچه در توان داشت را در طبق اخلاص می گذاشت و پیشکش مذهبیون می کرد؟ در مبارزه ضد امپریالیستی که جایگزین مبارزه طبقاتی شده بود چپ به نیروی توده احتیاج داشت، چون طبقه‌ای که او ادعای رهبریش را می کرد عملا یا وجود خارجی نداشت یا آن قدر ضعیف و در حاشیه بود که نمی توانست عامل تحولی باشد. بنابراین در مبارزه ضد امپریالیستی چپ دخیلش را به اسلامیست ها بسته بود چرا که در ضدیت با ارزش های غرب با او هم مرام بود و ضمنا با نفوذ دیزینه‌ای که در عوام داشت و با تکیه به جهل و دین باوری توده ها، عملا بزرگترین و تاثیرگذارترین نیرو نیز بحساب می آمدند. دومین موضوع که چپ را چنین ذلیل و مداح خمینی می کرد، دین خویی و حاشیه نشینی فکری (شبه تفکر) و بی باوری به سکولاریسم و ایضا تعریف ناقص و بروز نشده از سکولاریسم بود که فقط جدایی دین از دولت را سکولاریسم می دانست. در حقیقت ایدئولوژی ها، ادیانی زمینی هستند که جایگزین دین آسمانی شده‌اند، بنابراین در زمره باورهای مذهبی قرار می گیرند و نمی توانند سکولار باشند. اینکه صرف چپ بودن بخودی خود سکولاریسم است، ذهنیتی بی معنا و دور از حقیقت است. هم چنانکه ادیان الهی با همه روزمرگی های زندگی انسانی کار دارند و از تولد تا مرگ و از آداب توالت رفتن تا رختخواب انسان ها را تعریف می کنند. در کشورهایی که با نظام های کمونیستی اداره می شدند، نیز انسان تعریف داشت. انسان طراز نوین انسانی بود که در اطاق فکر پولیتبرو و توسط جامعه شناسان تا خرخره فرو رفته در لنینیسم تئوریزه می شد. انسان طراز نوین از نحوه پوشش گرفته تا رفتار شبانه روزیش از قبل تعریف و ابلاغ شده بود. سکولاریسم فردیت فرد و نحوه اعتقادش را به رسمیت می شناسد، در حالی که در نظام های فکری ایدئولوژیک فرد بی معنا و دشمن خلق بحساب می آمد. ایندیویدوالیسم یا فرد گرایی در درون تشکل های چپ فحش و به عنوان امری بوژروایی و ضد انقلابی تلقی می شد و رفیق بخت برگشته‌ای که بدان متهم بود می بایست در برابر دیگران به انتقاد از خود یعنی همان اعتراف گیری های استالینی تن در دهد. حقوق شهروندی و برابری انسان ها، چنانکه پس از فرو ریختن اتحاد شوروی دیدیم فقط برای خالی نبودن عریضه بود. والا کافی است نگاهی به رفتار لنین با الکساندرا کولنتای رفیق زن هم حزبیش بیندازید تا نگاه تحقیر آمیز لنین را نسبت به زن در یابید (۲).
با این اوصاف و از دل قوانینی که از المپ پولیتبرو صادر می شد، آیا می توان سوسیالیسم عملا موجود را جامعه‌ای سکولار نامید؟ چیزی که در نهایت اتفاق افتاده این است که دین آسمانی و قوانین تغییر ناپذیرش جای خود را به دین زمینی و قوانینی به مراتب مخوفتر و از پیش تعریف شده و خلل ناپذیر داده است. با این اوصاف آیا باورمندان لنینیسم که در نهادشان تشیع علوی نهفته و با آموزه‌های شبه مارکسیستی لنین گره خورده بود می توانستند با آزادی های اجتماعی و قوانین عرفی سازگار باشند؟ نامه بالا و ده ها نمونه دیگر نشان می دهد که همراهی آنان با خمینی از سر سهو و اتفاق و از نادانی سیاسی نبود، بلکه هرآنچه در نامه بالا آمده درد مشترکشان بود. عرفی گرایی نه تنها پاد زهر شریعت بلکه پاد زهر نگرش لنینیسیتی هم بود. چرا که با تغییر جامعه از رفتارهای ایلی به شهروندی و گذار از امت به ملت و از جمع گرایی به فردیت و هم چنین رشد سریع سرانه درآمد ملی، بی میلی نسبت به نگاه آرمان شهری لنینیی را روز بروز بیشتر میکرد. از اینرو ست که چپ چنین بی محابا تمام توانش را در پشت کسی می گذارد که با همه مظاهر مدنیت مخالف است.
شکست گفتمان عرفی گرایی در مقابل سنت
آقای امیر طاهری روزنامه نگار ارجمند و فرهیخته در جواب سئوالی که حکومت اسلامی چطور از میان می رود گفت “از بین بردن حکومت با حمله نظامی یا جنگ مسلحانه و هر ابزار دیگری مشکل جامعه ما را حل نمی کند بلکه باید از نظر گفتمانی ابتدا از نیروهای مخالفش شکست بخورد و آنگاه خود بخود فرو می ریزد”. نمونه معروفش را نیز اتحاد شوروری مثال آورد که در زمان حیاتش از بزرگترین زراد خانه اتمی دنیا برخوردار بود و نیروهای امنیتی اش تسمه از گرده مردم کشیده بودند و هنوز هم می توانستند ادامه دهند. اتحاد شوروی شکست خورد چون گفتمان لنینیستی به گفتمان مردم تبدیل نشد و مردم دیگر گفتمان حاکمیت را به پشیزی نمی خریدند. با توسل به تحلیل بسیار ارزنده جناب طاهری به این نتیجه می رسم که گفتمان عرفی گرایی در جامعه ایران در میان تحصیل کردگان خریداری نداشت. روشنفکران از نعمات قوانین مدنی بیشترین سود را میبردند و بیشترین آسیب را به دولت سیاسی سکولار می زدند. در حقیقت در ذات فکریشان اسلام حاکمیت می کرد که لنینیسم هم بدان اضافه شده بود.
نمونه هایی دیگر از سیاهنمایی روشنفکران چپ
سکولاریسم و جدایی دین از دولت که قوانینش را حکومت سیاسی وقت مینوشت و راه را برای نهادینه شدن عرف هموار می کرد، در عرصه اجتماع می بایست به نیروی مادی بدل شود. به نیروی مادی بدل شدن این قوانین محتاج انسان هایی بود که همه عرصه‌های مدیریت جامعه را در اختیار داشتند. همچنانکه در بالا از مارکس نقل قول شد، تئوری حکومت نتوانست به تئوری تحصیل کردگان به ظاهر روشنفکر مبدل شود و آنان تئوری خود را که خلاف تئوری سکولار حکومت بود پیش برده و هر آنچه در توان داشتند برای بی اثر کردن عرف انجام دادند.
وقتی درهای مظاهر مدرنیسم مانند سینما، تئاتر، روزنامه نگاری، کانون نویسندگان، خانه جوانان و حتی ورزش بر روی جامعه باز می شد، نیرویی که در همراهی با این قوانین و نهادینه کردن حق شهروندی و تعمیق سکولاریسم عمل کنند و امکانات موجود را به سود عرفی گرایی بکار اندازند، در خلاف جهت تاریخ ایستاده بودند و فضای این مکان ها بلافاصله و تماما توسط پیروان نگرش های چپ و مذهبی پر می شد. کسانی که نه تنها به دموکراسی و جامعه سکولار باور نداشتند، بلکه این فرصت ها را برای برهم زدن و ناکار آمد کردن همین قوانین و بنیادهای خوب بکار می بردند. جو حاکم بر این اماکن و خوراکی فرهنگی که تهیه و به خورد نونهالان جامعه داده می شد زهر کشنده‌ای از لنینیسم و تشیع سرخ علوی بود.
سینماگری آنتن تلویزیون ها بر پشت بام خانه‌های مردم را با هجوم مغول ها مقایسه می کرد (پرویز کیمیاوی). یعنی این بار مغول های غارتگر و جانی نه از راه زمین و با اسب بلکه بر بال امواج و از راه آنتن تلویزیون پیش می تازند (خامنه‌ای پنجاه سال بعد نام آنرا تهاجم فرهنگی گذاشت). او فراموش می کرد که از راه همین آنتن هاست که خود او دارد پیامش را به مردم می رساند. درسکانسی از فیلم بلوچ ساخته مسعود کیمیایی، جوانی با لباس های غربی، سوار بر موتورسیکلتی بزرگ که بی شک از نظر کارگردان نماد فرهنگ منحط غرب است نشان داده می شود که با سیلی به گوش بلوچ روستایی می نوازد. درست بعد از سیلی خوردن بلوچ و برای یک لحظه پرچم آمریکا نشان داده می شود. یعنی این دست عمو سام است که از آستین جوان غرب زده بی درد و به قول صمد بهرنگی چوخ بختیار بیرون می آید و به گونه روستایی بلوچ می نوازد. درسکانسی از فیلم گاو، مش حسن با گاوش در حال گذار از محلی است که تپه هایی بر آن مشرف است. بر روی تپه سه حرامی ایستاده‌اند که گویا قصد ربودن گاو مش حسن را دارند. در نمایی مبهم و از دور، لباس های آنان شبیه به فراک آمریکایی است که تجسم عمو سام است. وقتی گاو مش حسن می میرد آن را در چاهی میاندازند که حتما نماد چاه های نفتی است که آن سه حرامی امریکایی بر بلندا ایستاده غارتش می کنند.
شاهکار سینمای ایران قیصر! همان فیلمی که کارگردانش مفتخرانه میگفت قیمت تخمه هایی که در فیلمش شکاندند از رکورد بسیاری از فیلم ها بیشتر بوده است. در سکانسی از فیلم، قیصر آمرانه دستش را به در اتاق تکیه می دهد و پشت به مادر و دایی پیر می گوید “هیچکی نباید بدونه چرا بدری خودشو کشت، حتی آجان ها” و دوربین همزمان تصویر علی امام اول شیعیان را درقاب نشان می دهد.
فرهنگ قیصر، فرهنگ جامعه پیشا مدرن است، آمیزه‌ای از تشیع با عکسی که از علی در خانه آویزان است و گریه هایی که در بارگاه امام هشتم می کند. او روش قانون ایل، یعنی خون در برابر خون را باور دارد و وقعی به قانون و دستگاه حفاظتی و قضایی کشور نمی گذارد. بعدها در فیلم‌های کیمیایی قیصر یاغی و بچه لات جنوب شهری تبدیل شد به قدرت در فیلم گوزنها (چریکی که بعد از سرقت مسلحانه و یک ساک پر از پول متواری است) و بعد از آن در فیلم سفر سنگ، قدرت چریک، تبدیل می شود به یک کولی انقلابی مذهبی که از نظر ظاهری آمیزه‌ای از چه گوارا و حسین بن علی است و با آهنگر ده (نماینده پرولتاریا لابد) متحد می شود…
چنانکه در آثار کیمیایی می‌بینیم قیصر، بچه لات جنوب شهر که هنوز هویتی بینابینی دارد و یک پایش در کاباره است و یک پای دیگرش در حرم امام هشتم در یک تحول نامعقول تبدیل می شود به قدرت، یعنی بهمان چریکی که صمدبهرنگی می خواست مسلسل پشت شیشه را به دستش بدهد و سپس قدرت چریک، یک قدم پیشتر نهاد و دریک ترقی معکوس که نتیجه آمیزش فرهنگ چریکی لنینی و ترهات شریعتی بود به انسانی عرف و مذهبی در فیلم سفر سنگ تبدیل شد.
به این ها اضافه کنیم اشعاری که در وصف خمینی سروده شد. ‌م. آزرم در وصف خمینی قصیده‌ای غرا سرود که روی قاآنی را سفید کرد و آن دیگری  (سیاوش کسرایی) برایش والا پیام دار محمد را سرود(۳). برجسته ترین آهنگساز آن دوران اسفندیار منفرد زاده (۴) با آن توان بی مانند آهنگش را ساخت و فرهاد با صدای سنگین، محزون و تاثیر گذارش آنرا خواند. به راستی آهنگ والا محمد که بی شک خمینی منظور بود، مخاطب بیشتری داشت یا روضه خوانی فلان آخوندی که اگر همت می کرد چهل پنجاه نفر آدم ساده و عوام را می توانست پای منبرش بکشاند. با این اوصاف قطار جامعه مدنی چرا نباید در گل می‌نشست؟ سقوط پنجاه و هفت شکست عرفی گرایی مشروطه در برابر مشروعه گرایی لنینی/شیعی بود.
چنگیز امیری
۱۸ آگوست ۲۰۲۰
————
پانویس ها:
(۱) شعر از زنده یاد حمید ادیب است و من عمدا از آوردن بیت اول را امتناع کرده‌ام چون شعرهای حمید ادیب قابل چاپ شدن نبودند و خود ایشان هم متاسفانه در قید حیات نیست و ممکن است که این دوبیتی ناب مورد دستبرد قرار بگیرد و کسانی آنرا بنام خود منتشر کنند.
(۲) لنین در گفتمانی مقابلِ کنگرهِ جوانانِ انقلابی، با لحن تندی به تئوری‌های آزادی خواهانه‌ الکساندرا کلونتای حمله کرد و پروژه‌های عدمِ الزام به ازدواج و بهره وری از عشق آزاد را، به عنوان یک نهادِ بر آمده از بورژوازی، ممنوع اعلام کرد. لنین و تروتسکی، از انقلابِ جنسی سخن به میان می‌آوردند و در مخالفت با تئوری‌های کلونتای، از اصطلاحِ انحطاطِ بورژوازی برای کوبیدن وی بهره می‌گرفتند و از اصولِ سنتیِ ازدواج و وفا داری همسران دفاع می کردند. البته، اصولی را که به دفاع از آن برخاسته بودند، تنها زنان را در بر می‌گرفت و مردان، با سلطه گری مردانه‌شان، از این اصل مستثنی بودند و فقط آن را به عنوان ابزاری برای ریا کاری بکار می بردند.
(۳) و (۴) سیاوش کسرایی و اسفندیار منفردزاده و نعمت آزرم بعدها رفتار سیاسی شان را تقبیح و تصحیح نمودند. آوردن این نام‌ها بقصد آبروبری و بدنام کردن نیست بلکه فقط نشان دادن عمق فاجعه روشنفکری است که نگارنده این مطلب خود نیز از زمره بسیار کوچکتر این شخصیت ها بوده است.
Facebook Comments

درباره ی اختر قاسمی

فرزند نفت ام. در گچساران بدنیا آمدم و در مسجدسلیمان شهری که با نفتش، با شیره ی جان خود و مردم مهربانش ایران نوین را ساخت، بزرگ شدم. از سال 1984 در خارج از کشور زندگی میکنم. در آکادمی هنر در اشتوتگارت تحصیل کردم و بیش از سه دهه است که به کار رسانه، عکس و فیلم و فعالیت های فرهنگی و حقوق بشری مشغولم. به امید آزادی و برقرای دمکراسی در میهنم زنده ام و تلاش میکنم. آرزوی دوباره دیدن شهر عزیزم را دارم و دلم برای شقایق ها و کوه های شهرم خیلی تنگ شده ....

همچنین ببینید

ایران در هفته ای که گذشت، مجید شمس

اختر نیوز، «ایران در هفته ای که گذشت» نگاه هفتگی همکار ما مجید شمس است …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *