خاطرات کرونا: ما، کرونا و اونا؛ جمشید گشتاسبی

ما، کرونا و اونا!

“طبیعت خیلی عجیبه … تو قلب سرما یه گلی به ما میده هم زیبا هم خوشبو…

چه بازی عجیبی داره ذهن ما! دریا، هم توی رویاهای ما هست هم توی کابوس هامون…

من اگر تو رو فراموش کنم هیچ چیز دیگه ای نمیخوام یادم باشه…”

گفتم همه ی این دیالوگا در سه دقیقه ی اول فیلم (حکایت دریا) ساخته ی بهمن فرمان آرا بود که آنلاین اکران شده.

گفت: آره دیگه، این ویروس مستبد از جمع خوشش نمیاد، منها رو دوست داره. سالنای سینما را باید تخته کرد. باز خوبه امکان آنلاین یه پنجره ی کوچک را باز گذاشته! من هم فیلمو دیدم.

 گفتم: یادته بعد از دیدن فیلم قبلی فرمان آرا، (دلم میخواد) چه صحبتائی با هم داشتیم؟

گفت: تو خوشت اومده بود. یادم نمیره می گفتی چقدر در سه فیلم اول فرمان آرا پس از بازگشت به ایران، صحنه ی حمل تابوت وجود داشت و این یکی مبناش شادیه و گفتی چقده هوشمندانه (برقصم) را از جلوی (دلم میخواد) برداشته بود و دماغ سانسورچیا رو سوزونده بود و من گفتمت اتفاقاٌ پنج سالی می شد که به خاطر همین یه کلمه ی «رقص» بهش پروانه نمایش نمی دادند و عاقبت آقای فرمان آرا رضایت داد و این کلمه ی لبریز از گناه را برداشت و همه هم دانستند که ماجرا چیست و من باز هم گفتم علیرغم همه ی ارزش فیلم در ستایش شادی دلخورم که تو فیلما چقدر می بینیم مردا می رقصند و زنا تماشاچی اند و گاهی فیلمساز یه شات از کف زدنای زنا یا یه کلوزآپ از چهره ی خندانشونو لابلای تکون لرزه های قر و قنبلای مردا که انگار جد اندر جد متخصص رقصای باباکرمی هستند ادیت می کنه که یعنی همه شاد و راضی اند.

پرسیدم  یعنی میخوای بگی قضیه ی ممنوعیت رقص زنا هم منجر به تبدیل تمسخر آمیز مردا به ابزاری سانسوری برای اونا شده؟

و تو که اونجائی و داخل پیست سیرک ممنوعیت ها، تایید کردی. یادته همون وقتا که هنوز از ویروس خبری نبود گفتمت سانسور یک ویروسه؟

قبول داشتی و تاکید کردی رقص آقایون از جنس همین ویروسه. یه بار هم برام نوشتی از رقص مضحک و مکرر مردا تو فیلم (جهان با من برقص) که اتفاقا اونم در این ایام کرونا دیدم حالم به هم خورد و در این فیلم هم دیدم آنچه را تو می گفتی. تصویر تحقیرآمیزی که فیلمساز از زن ایرانی در دل یه فیلم به اصطلاح متفاوت به نمایش می گذاشت. تحقیر و توهین به تماشاچی هم که یه ویروس خاص این روزاست. اونا عاشقان سینه چاک سانسور و سیرک حلال و حرامند دیگه.

 خلاصه حالا که دیگه کرونا همه را بیشتر چپونده تو چاردیواری خونه، با فاصله از نکبت ها و آلودگی های بیرون، وقت گل و گشادی برای ادامه ی رقص و رسیدن به مهارت های رقاصی حاکم پسند داریم!

 حق با توست. من هم از اینجا می تونم بفهمم بیرون، مرگ می رقصه و داخل، مردا با خونواده، کمپلت در پیست سرگردونی و حیرت و ابهام می چرخند و می رقصند. … هرچه هست ویروس، فقط کرونا نیست.

یه بار پیام دادم برات که گفته هات و نوشته هات دارند تلخ تر و تیره تر می شن.

دلم گرفت از آخریا. گفته بودی خیلی چیزا عوض شده. از بس ماشینای پارک شده  و کرکره های پائین کشیده ی مغازه ها تو چشمت می خوره شک می کنی آپوکالیپسه، آخرالزمانه، چه خبره؟! واقعاً چه خبره؟! 

نوشته بودی پارچه فروشی اون پیرمرد کلیمیه یادته؟ همونی که همیشه کلاه کیپا به سرش بود و سایز کُلاهشو با عرقچین پیرمردای خودمون مقایسه می کردیم و می خندیدیم. از وقتی سروکله ی کووید پیدا شد دیگه مغازه اش بسته اس. راستی قنادی مهتاب هم برای همیشه بست!… تلخه، نه؟! گویا دوره ی حذف شیرینی ست! تازگی دیدم آرایشگاه گلشن هم بسته. این یکیو البته تو بخون بسته ولی بدون تعطیلش کرده اند. میون این همه گیری جهانی هم دست از بگیر و ببند بهائیا برنمی دارن! 

خیلی دلم گرفت از این خبرهای تلخ. یکی از دارائی های ما از صدقه ی سر اونا پیش از ویروس، چشم های نگران پشت پنجره و پرده ها بود. حالا دیگه این جور چشمها و نگاه ها بدجوری تکثیر شده. واقعاً قراره چه بشه؟! کرونا همه جا هست اما اونجا انگار مثل همه جا نیست! 

نوشتی از احوالات این روزها دیگر اینکه آشفتگی و سردرگمی درتمام سوراخ سنبه های زندگی ملت لونه کرده. عده ای بی خیالی پیشه کرده و بی پروا شده اند. به هیچ قاعده ای پایبند نیستند. زیاد به توصیه های بهداشتی و ایمنی اعتنائی نمی کنند. بعضیا ماسک دارند اما نمی زنند. دزدکی آرایشگاه می رن. بعضی، حتا در این شرایط هم میذارن بچه ها شون به کلاس موسیقی برند. کاسبی های دزدکی هم داره زیاد میشه. یادمه یه بار گفتی گرایش به زیبائی در ذات آدمه همانطور که مقاومت در برابر زور. اما در این شرایط نمیشه خطر را انکارکرد. از سوی دیگر می بینی ملت از ممنوعیت و محدودیت به شدت خسته شده اند. 

رنج و مشقت بالاخره آدم ها را تغییر میده. یکی وقتی می بینه ساعت ها نزدیک هم بودن توی یک صف طولانی برای رسیدن به ترازوی آقا مهدی و خرید یکی دو مرغ با قیمت نسبتا قابل توجهی پائین تر از بازار، هیچ ایرادی نداره و ازدحام لجام گسیخته ی صف، دغدغه ی هیچ مسئول و دولتمردی نیست حکومت نظامی شبانه هم براش مایه ی تمسخره. یه جورائی هم حق دارند قانون و توصیه های اونا را ارزشی قائل نباشند.

 گفتم تصویر ازدحام ملت در مترو و قطار سوار شدناشون را که دیدم جا خوردم. 

گفتی: اینجا یه جای خاص تو دنیاست. تیتر خبرها نشون میده ما مردمی ویروس زده بودیم وهستیم؛ حالا کرونا را هم اضافه کن.

خودکشی بچه های کم سن و سال در حسرت نداشتن موبایل در هنگامه ی تحصیل آنلاین فاجعه ی کوچکی نیست. کجای دنیا موبایل کرایه میدن؟ تنها در سرزمین مردان خدا کرایه ی موبایل برای کلاس آنلاین بچه ها در عصر تعطیلی های کروئائی تبدیل به بیزنس میشه. ازدحام در بیمارستان ها، ماراتن جستجو برای دارو در بازار سیاه، بگیر و ببند های امنیتی که دیگه شده یه بیماری مسری برای حضرات در دل جامعه ای که تامین نان و ساده ترین نیازها برای نان آورانش شده کابوس شماره یک.

راستش، من اینجا، این ور دنیا می ترسم از آنچه به نام زندگی در آنجا درجریان است. می دونم تو آدم منفی بین و منفی بافی نیستی بهرام. اهل مبالغه هم نیستی. تا به یقینی نرسی قضاوت نمی کنی. چندیست کلام و پیامت بیش از پیش رنگ و بوی تلخی و اندوه احوال دارد.

 آخرین پیامت را هم بارها و بارها مرور کردم: 

 چند شب پیش فیلم (درکوچه های عشق) ، کار زنده یاد خسرو سینائی را دیدم. رفتم به آبادان زمان جنگ… فیلم مال سی سال پیشه. غبار جنگ نشسته بود بر رنگ سربی کوچه های عشق… پیدا بود بوی نفت و گاز نمیاد. همه چیز رنگ خاکی و آوار داشت. اما آبادان پیش از جنگ، یادت میاد که؟  خاکی نبود، پر از شمشاد بود… حالا دیگه در تراس هیچ خونه ای و پشت هیچ پنجره ای عشق حضور نداشت. غریبه ی جنگ، همه جا پرسه می زد. آبادانی در میان نبود. روزگار ویرانی بود…

 روحش شاد سینائی… جزو معدود هنرمند ها بود که قصد کرده بود ویرانی آبادان آباد دیروز ها را در امروز و هنوز ما نشان دهد و کم و بیش هم نشان داد……. داره سه دهه میشه که دیگه جنگ نیست اما آبادانی هم نیست در آبادان دیروزهای ما.

خلاصه دلم گرفت و پا شدم سیگاری دود کردم و قدم زدم. کنار پنجره چشمم به کوچه افتاد و رفتگرمون که شبها میاد و جارو می کشه بر زمختی زمین کوچه. این اواخر در خلال همه ی ممنوعیت ها او را همچنان  مشغول به کار می دیدم. این ها هم از آن دسته ای هستند که که گویا از آسمان هم اگر ویروس ببارد همچنان به کارشان باید ادامه بدهند.

گاهی بین کار می نشیند و سیگاری می کشد و با موبایل کوچکش زنگی زده و پس از صحبتی مختصر باز به سر کار برمی گردد. ماسکم را برداشتم و از خانه خارج شدم. از دیرباز او را می شناسم و گاه سلام و علیکی و گپی مختصر هم داشته ایم.

او بود که اول بار برایم از سیستم مکانیزه ی نظافت شهری به ادعای مسئولین گفت و همه دیدند این سیستم مکانیزه مجهز، همان جاروهای رشتی عهد عتیق ست.

شهرداری نظافت هر منطقه را به شرکت های خصوصی سپرده و آنها هم رفتگران را با حداقل حقوق و یک دست لباس کار اجیر و روانه ی کوچه ها می کنند که مشمول مقررات استخدام رسمی هم نباشند.

 گفت حقوق اینجا کفاف زندگیش را نمی دهد و او مجبور است روزها هم در محله شان به کارهای متفرقه بپردازد تا چیزی عایدش شود. به زحمت در شبانه روز سه تا چهار ساعت بتواند بخوابد. می گفت همسرش به شدت نگران است. او نیز نمی خوابد و مدام با او در تماس است. به هر دری می زند تا روزها کاری پیدا کند وکمک حال من باشد که خب با اوضاع فعلی کاری پیدا نمیشه. می خواست بره زباله گردی که نگذاشتم.

و باز او بود که برایم تعریف می کرد بعضی همکارا می گفتن زباله گردی درآمدش بیشتره  اما من کسائی رو می شناسم که تمام روزو مقوا و پلاستیک و یا شیشه جمع می کنند اما اونجائی که این محصولات زباله ای را از اونا می خرن هم خیلی به اونها اجحاف می شه. پول اصلی تو جیب اونا میره که از خود شهرداری ها هستند. عطر و زهر زباله نصیب زباله گرداست. 

در این گپ کوتاه شبانه دریافتم که مافیای بازیافت زباله هم داریم. مافیا بارونه میهن ویروسی ما! این روزا سطل زباله ای نمی بینی کسی تا کمر در اون فرو نرفته باشه.  

خلاصه که حکایت این روزها سیاه تر و سردتر از آنی ست که من می گویم و تو می خوانی. ویروس بارونه اینجا.

پاسخی کوتاه دارم برایت بهرام جان: چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند. نه ویروس می ماند نه اونا.

جمشید گشتاسبی

کالیفرنیا – دسامبر 2020

 

Facebook Comments

About اختر نیوز

Check Also

گزارش تصویری (5) مه در آنسوی اقیانوس، جمشید گشتاسبی

نماهایی از مه در امریکا  جمشید گشتاسبی؛ نماهائی از هوای مه آلود در این گزارش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *