خاطرات کرونا؛ بیست بیست (2020)، جمشید گشتاسبی

بیست بیست (2020)

خاطرات کرونا

جمشید گشتاسبی

شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد      بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد [حافظ]

با تبریک سال نو، آوازی را که بیست سال پیش خوانده بود برایم فرستاده بود. نوشته بود: چند وقت پیش در نوارهای قدیمی ام چندتا آواز خودم را پیدا کردم. نوارا درحال خراب شدن بودند. گذاشتمشون تو یخچال. امروز درشون آوردم. یکیشو برات ضبط کردم تا به مناسبت سال نو بفرستم برات. کیفیت خیلی پائینه. مال اون وقتاست که هنرجوی موسیقی بودم. کاملا دیگه یادم رفته بود اینا رو دارم. به هرحال یادگاریه. درسته کیفیت نداره اما خب از دل دیروزهاست. همون وقتائی که نوار که درهم می پیچید خودکار بیک را از حلقه ی نوار ماکسل های نازنینم رد می کردم و تو می گفتی باز یکیش مرحوم شد!؟ راستی نمیخوای تا نوارای ت.د.ک عتیقه ات مرحوم نشدند، امین اله حسین، شهرزاد کورساکف، اونی که اسمش یادم رفته اما مال شروع داستانای شب رادیو آبادان بود و بقیه ی سمفونی هاتو واسه ت تبدیلشون کنم؟ کاری نداره هاه، هر چند حالا دیگه تو اینترنت به همه شون حتماً دسترسی داری …

آوازش به دلم نشست و رفتم به دیروزها. همیشه میگم دیروزای کمی بهتر از این روزا. از دل کیفیت پائین صدای ترانه ای که خواهرم خوانده بود هم می شد به این رسید که انگار دیروزها یه جورائی یه “آنی” داشت که بفهمی نفهمی با “موی” و “میان” به خلوت رفته ی این روزها فرق می کرد. یکدفعه دلم گرفت که انگار  دارم ماشین حسرت می شوم و انگار حس و حالم مدام دنده عقب می گیرد.

به بیست بیست که فکر می کنم می بینم همه حال خوبی نداشتیم. انگار تمام سال رو به سربالائی گیر کرده بودیم و پیش نمی رفتیم. پیش رو هراس بود و پشت سر یادها و یادگارها. 

گاهی تنها یک خبر کافی بود تا افسرده ات کند. چند روز پیش خواندم مردی که به جرم قتل در دادگاه به اعدام محکوم شده بود هنگام اجرا پس ازتزریق آمپول زنده می ماند و ظاهراً حکم او فسخ می شود اما مدتی بعد، از کرونا در بستر با زندگی وداع می کند. اشاره ام به چگونگی بود و نبود مان است و اینکه اخبار کرونائی کمی هست که بی نشان از تلخی باشد. 

این فقدان شادی ست که از ما هیچ می سازد و انسان قرار نیست هیچ باشد و در هیچ سیر کند.

فردای کریسمس یعنی اولین روز زمستان که اتفاقآ روز بسیار گرمی هم بود و این را هم پای بیست بیست گذاشتم رفته بودم قدم بزنم که بیش از هر چیز زباله ها توجهم را جلب کردند. سطل ها از بقایای کاغذ کادوها و تیکه پاره های مقواهای جعبه ی کادوها تلنبار و سرریز شده بودند.

 به نظرم آمد انگار بیش از همیشه هدیه داده و گرفته شده بود. شاید کرونا، سال بیست بیست را بی رحمانه تلخ کرده بود و بیش از هر زمان دیگری نیاز به شادی و زیبائی حس می شد. صدای ترانه های کریسمسی هم امسال انگار بیش از گذشته از پنجره و ایوان خانه ها و فروشگاه ها به بیرون هجوم می آورد چنانکه چراغانی و تزئینات بیرون خانه ها هم به نوعی در ستیز با وحشتی بود که ویروس در این سال به کوی و برزن ها آورده بود.

گاهی به نظرم می رسد انگار این سال بیست بیست، شیرینی همه ی نمره های بیستی که تو مدرسه گرفتیم را هم دارد از ما می گیرد. دیگر انگار بیست، نمره ی خوبی نیست. بعد به خودم نهیب می زنم که شاید این نگاه نوعی ضعف باشد. مگر نخواندیم که اپیدمی ها تازگی ندارند و بشر در طول تاریخ همواره با چنین بیماری های همه گیر مواجه بوده! بعد میگم شاید ما بد عادت شدیم و حالا با گسترش ارتباطات چون خیلی سریع از بعضی اتفاقات باخبر می شویم انتظار داریم علم هم با سه شماره هر مشکل اپیدمیکی را حل کند. بعد فکر می کنم هرچه هست یک نوع غافلگیری همگانی بود که انگار بیش از هر چیز به عادت های ما حمله کرد. خب به وقت آن طاعون سیاه تاریخ، هنوز تلویزیون و اینترنتی درکار نبوده که همه بدانند چه بر سرشان می آید یا بعداً ما هم از همه ی جزییات آگاه شویم. شاید هم ما خیلی نازنازی شدیم. بعد با خود فکر می کنم آیا ما حق داریم به چیزی دل ببندیم و عادت کنیم یا نه. سال بیست بیست، گویا سال پرسش ها ی تازه در باب موقعیت های تازه بود. سال حمله به عادت های ما.

به هر حال آدم خلقش تنگ می شود در تلویزیون مسابقه ی فوتبالی تماشا کند که روی صندلی تماشاچیان عکس آدم گذاشته اند و با افکت صوتی بخواهند به تو هیجان تماشاچی زنده در استادیوم را القا کنند! یا نوازندگان در یک کنسرت را همه، ماسک زده ببینی. در همین حال بی اختیار چشمت می خورد به ماسک خودت، دارائی تازه ات، روی میز یا کنار آینه. یکدفعه انگار کرونا می آید بغل دستت می نشیند تا یادآوری کند چی به چیست. 

یاد عکسی می افتم که جاوید برایم فرستاده بود. یک نقاشی دیواری که شرح رفتن بخشی از زیبائی ها به پستوهاست. یک نقاشی که بعد به شکلی واقعی تر یعنی کاملاً مستند در عکس هائی زنده از یک خانه ی سالمندان در مطبوعات منتشر شد که زوج سالمندی با ماسک و از ورای پرده هائی پلاستیکی همدیگر را می بوسند.

جاوید می گفت تو صف فروشگاهی برای رعایت نوبت و حفظ فاصله شش فوتی با مشتری خانمی به تعارف می افتند و به خنده، و بعد که جاوید می نالد که ماسک دیگه نمیذاره لبخندای همدیگه رو هم ببینیم و انگار راستی راستی خنده ها را از ما گرفته اند؛ زن در پاسخ به او می گوید اما خوبه که هنوز چشمامونو داریم.

داشتم می پوشیدم بروم بیرون قدمی بزنم که دخترم گفت دیشب اخطار دادند که تختای بیمارستانا همه اشغالند و باید بیشتر احتیاط کرد. این غیر مستقیم معنایش این بود که بهتر است در خانه بمانم. با خودم می گفتم بابا بیست بیست تموم شد. یعنی باز هم باید با باید های تلخ و محدود کننده سر کنیم؟!

نشستم پای عکس هایم. مرور عکس هائی که تعدادشان هم در سال بیست بیست از همه ی سال های پیش کمتر بود. دیدم در سالی که گذشت فقط دو بار رفته بودم کنار اقیانوس. 

دریا هم در بهت احوال آدم ها بود و اینکه جنب و جوش شیرجه ها و قوس رفتن هایشان کمرنگ شده بود. روزهای خلوتی بود. یادم هست آخرین بار که عزم دریا کردم از پارکینگ که بیرون آمدم و از کنار مغازه ها رد می شدم تا به خیابان ساحلی برسم توجهم به مغازه ای جلب شد که پیش تر ها می دیدم بیشتر وسایل تفریحی مورد نیاز مردم برای تن به آب زدن و تفریح و رهاشدن بر شن های کنار آب را داشت مثل کلاه های آفتابگیر حصیری، دمپائی های پلاستیکی مناسب شن های ساحل، عینک آفتابی، کیف و کوله پشتی های ضد آب، مایو، چتر و سایبان های قابل حمل، اما حالا ویترین مغازه پر بود از انواع و اقسام ماسک ها.

تصمیم گرفتم فیلمی ببینم. نشستم پای یک اکشن آمریکائی به نام ” اکستراکشن Extraction”. به هوای دیدن گلشیفته این فیلم را انتخاب کردم. محصول همین سال بیست بیست بود. بعد از نیم ساعتی به قول معروف کور و پشیمان شدم. خلقم تنگ شد از بس این آقای “کریس همسورت” در کوچه پس کوچه های بنگلادش زد هرچی آدم بدای رئیس دزدا را لت و پار کرد و خودش کمترین آخی نگفت. تو این نیم ساعت یکی دو سه پلان کوتاه از زیبادخت هموطنم بود و بس. پیش خودم فکر کردم هنوز فیلم درام ندیده از خانم فراهانی هست که بشود پایش نشست. بزن بزنو ولش کن.

 یک آن احساس کردم اکشن هم مثل ویروسه. بعد فکر کردم نه، خیلی وقت ها فیلم اکشن به سادگی، حکایت غلبه ی نیکی ست بر شر و به همین سادگی پذیرفتنی ست. و بعد ذهنم پر کشید به اینکه راستی ابرقهرمانان در مواجهه با ویروس چه می کنند؟! و راستی آیا اساساً ابر قهرمانی هم هست؟ و بی اختیار به این اندیشیدم  که در این عرصه جای ویروس کجاست؟ 

پیامی از ایران مرا از اندیشه ها و تأملات به گمان خودم فلسفی جدا کرد و رفتم به صحنه ی درامی سیاه، باز هم بر بستر ویروس مخوف و بلایای دگر در اجتماع بی پناه تحت فشاری در نیمکره ای دگر. دیدم انگار هاج و واج وسط صحنه سرگردانم.

خودم را که مرور می کنم می بینم بخشی از وجودم نگرانی شده. می بینم همه به نوعی مبتلائیم به این ویروس و پیامدهایش. بیشترمان به هراس و وسواس و ابهام حضور ویروس و عده ای هم متاسفانه به خودش و در جسم و جانشان.

خبردار شدم پدر همسر حمید از کرونا درگذشته. گفتند این اواخر، حمید بسیار با او به سر می برد. خیلی دور و بر او می پلکید و برای سلامتش می کوشید اما او را از دست دادند. دو هفته بعد هم حمید احساس می کند گلویش درد می کند. دکتر گفته بود سینوس هایش مساله دارد و لذا داروئی به او داده. اما درد باقی می ماند و با هزینه ی شخصی در بیمارستانی که مختص بیماران قلبی ست با سفارش و رابطه یعنی پارتی بازی تست مجدد شده و ابتلایش به کووید تأئید می شود. باز هم قانون را دور می زنند و سفارشی و البته با پرداخت رشوه در آنجا بستری می شود. یک هفته با استخوان درد، تنگی نفس و درد در سینه بستری بوده و عاقبت به گفته ی خودش و خانواده، شانس آورده بهبود یافته و به خانه می رود. آنجا که وطنش می خوانیم انگار جائی ست که مثل هیچ جا نیست.

بیست بیست یک جنگ دیگر هم به جامعه ی بشری هدیه کرد. قره باغ در همسایگی ما جبهه ی تازه ای بود که نشان داد چه با ویروس چه بی ویروس این جهان و این تمدن، گویا بدون جنگ یک پایش می لنگد. عکس بسیار جالبی که آسوشیتدپرس از این جنگ عرضه کرده به گمان من به زیبائی، جوهر ویرانگر ضد بشری جنگ را به نمایش می گذارد. هر چند پیش از اینکه بیست بیست سرآید این جنگ هم متوقف شد اما بهایش را قطعاً انسانهائی پرداختند که در برپائی آن نقشی نداشتند.

از این قصه ها و ترس و تلخی ها بسیار است و همه ی آدم ها به نوعی یا درگیرند و یا شاهد درگیری. علیرغم همه ی ناملایمات فراگیری که تمام بیست بیست را پوشش داد به جرات می شود گفت که همه ی بیست بیست هم  تلخی و ترس نبوده.

خبر لغو مجازات اعدام در کشور قزاقستان از اخبار خوب بیست بیست بود.

فلج اطفال در آفریقا ریشه کن شد.

 از زمان شروع همه گیری کووید ۱۹ بیش از یک میلیون نفر در انگلستان سیگار را ترک کردند. عربستان سعودی و فلسطین هم کودک همسری را ممنوع اعلام کردند.

 در فهرست شش نفره ی یکی از معتبرترین جوایز ادبی جهان یعنی جایزه بوکر نام چهار زن و چهار رنگین پوست دیده می شود. 

کلارا و پال هم یادداشتی از خودشان بر روی شیشه ی کتابخانه ی کوچک چوبی جلوی خانه شان باقی گذاشته بودند که به سادگی اندوه و تلخی ایام را پس می زند.

“سلام بر همه. ما کتابخانه ی آزاد کوچک مان را به انبار کوچک خوراک رایگان تبدیل کردیم. به راحتی آنچه را نیاز دارید بردارید. همه ی قوطی ها و بسته ها را ضدعفونی کرده ایم. ما کمک ها و هدایای شما را هم می پذیریم. برای حمل مواد غذائی تان پاکت هم گذاشته ایم. درون پاکت ها کتاب هائی برای اطفال هم هست. لطفاً فاصله ی شش فوت را رعایت کنید، امید که مصون بمانید.”

کتابخانه های کوچک آزاد از سال (۲۰۰۹ م) در بعضی محلات در شکل جعبه های چوبی کوچکی حامل کتاب هائی برای خواندن و برگرداندن آنها برای استفاده ی دیگری بوجود آمدند و در حال حاضر بیش از صدهزار از این کتابخانه های کوچک مردمی در صد و هشت کشور جهان وجود دارد و آنسان ها با رد و بدل کردن آزادانه و مطالعه ی کتاب ها نگاه و احساس خود را با دیگری به اشتراک می گذارند. نه تنها کلارا و پال، که تعداد دیگری نیز در این دوران کتابخانه هایشان را به انبار کوچکی از مواد خوراکی برای نیازمندان تبدیل کرده اند.

زیبائی هرگز نمی میرد. زشتی ها عاقبت رنگ خواهند باخت. اگر وزیر بهداشت ما به مردی که می گوید هزینه ی فیزیوتراپی زنش بالاست می گوید: خودت بمال؛ در گوشه ی دیگری از جهان مثل هلند هم وزیر بهداشتی هست متفاوت. خانمی که هر روز دو ساعت داوطلبانه خیابان ها را تمیز می کند.

 

زنده یاد شاملو چه زیبا سرود:

 “دلهای ما که به هم نزدیک باشد،

دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم،

دور باش اما نزدیک…

من از نزدیک بودن های دور می ترسم.”

 

ژانویه 2021 – کالیفرنیا

 

Facebook Comments Box

About اختر نیوز

Check Also

نگاهی به نمائی (26)، جمشید گشتاسبی

نگاهی به نمائی (26) جمشید گشتاسبی   در پوستر فیلم “عدالت برای همه” با هنرمندی …

 بعد از کرونا، حتماً! ( 2 )

 “بعد از کرونا، حتماً!” ( 2 ) جمشید گشتاسبی “بعد از کرونا ، حتماً!” به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *