ادبیات

سرگذشت افتاب (۳۱)؛ افسانه رستمی

سرگذشت افتاب (۳۱) افسانه رستمی آرش مثل همیشه با تکان دادن سر سلام کرد. قلب من مثل سیر و سرکه می‌جوشید. سعی می‌کردم خودم را آروم کنم اما غیر ممکن بود. ترس تمام جانم را گرفته بود؛ ترس از تائید همان حرف‌هایی که آن زن پشت تلفن بی‌پروا به من …

Read More »

دیری است نسروده ام ز باران، پورمزد کافی (منظر)

پورمزد کافی (منظر) دیری است نسروده ام ز باران که باران ترنم و سروده ی خویش را گم کرده است در جانفشانی ی یاران دیری است از سروها و پرنده ها نسروده ام که یاران چون سروم بی سرند و یاران چون پرنده ام را بال چیده اند دیری است …

Read More »

سرگذشت آفتاب، قسمت ۴۰، افسانه رستمی

سرگذشت آفتاب، قسمت ۴۰ افسانه رستمی خودم هم نمیدونستم کجا باید بروم، فقط راه می رفتم بی هدف، تقریبا نصف روز را، تو کوچه پس کوچه ها چرخیدم و گریه کردم، پسرم هم حسابی خسته شده بود، مجبور شدم برگردم خونه، خونه ای که در و دیوارش بوی دروغ و …

Read More »

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی؛ اینهفته با طنز: قبر مجانی، مهدی قاسمی

طنز: قبر مجانی!  مهدی قاسمی   بیکار بودم، گیر بودم هرجایی برای کار میرفتم، نشد که نشده بود! کارم شده بود خریدن کارتهای بخت آزمایی، گفتم شاید دری از شانس بروی من باز شود. اما حتی یک پاپاسی هم تو بخت آزمایی نمیبردم، گویا بختم بسته بسته بود. تو این همه مصیبت دنیا، …

Read More »

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی؛ این هفته با طنز: یورگ! مهدی قاسمی

طنز: یورگ! مهدی قاسمی وقتی به محل کار جدیدم رفتم با اولین نفری که جدی آشنا  شدم، یورگ بود همکار آلمانی که با هم یک مسولیت مشترک داشتیم و از قضا تو یک اتاق بودیم. مردی پنجاه و پنج ساله لاغر اندام و متوسط القد با موهای مسی – قهوه ای …

Read More »

“یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی” با طنز: “علی بی غم!” مهدی قاسمی

طنز: علی بی غم مهدی قاسمی علی شاد و شنگول بود. علی توی مراسم عزای عمه شم بجای گریه جوک میگفت. سعید رفیق شفیق علی بهش گفت: علی تو روح عمت! نخندمون عزای عمته نه عروسیشا! علی معروف به علی بی غم کارش این بود که از صبح تا شب …

Read More »

یکشنبه ها با کافی تلخ و طنز آقا مهدی با تلخ :”عمو اصغر” مهدی قاسمی

تلخ “عمو اصغر”  مهدی قاسمی آب بود، برق بود، گاز بود، زمین بود، هوا خوب! صدا خوب، خدا بود! آب رفت، برق رفت. گاز رفت، هوا بد،صدا بد، خدا رفت…. اصغر این حرفها رو روی تخت تیمارستان هی تکرار میکرد و هر از گاهی هم صداشو کلفت میکرد و فریاد میزد: …

Read More »

زندان مکتب جنایت؛ بابک رفیعی

زندان مکتب جنایت بابک رفیعی قاضی حکم را خواند؛ پنج سال حبس تعزیری، نود ضربه شلاق و پنج میلیون تومان جریمه نقدی، سهراب بیچاره حالا بعد از تحمل نود ضربه شلاق و سپری کردن پنج سال زندان میبایست به فکر تهیه پنج میلیون تومان پول نقد هم در انتها باشد. …

Read More »

“سید علی” دریغا که بیست سال پیش کس نفهمید چه گفتی!؟ “فرشید خدادادیان”

دلنوشته ای با دلی دردمند از اعلامیه امارت اسلامی افغانستان برای «سید علی صالحی» عزیز فرشید خدادادیان سلام استاد، سلامتی ات برقرار و مستدام. شنیده و خوانده بودم که خیلی از آدم ها فراتر از زمانه خود هستند. این اعلامیه ی جدید طالبان در مورد فراخوان معرفی دخترخانم ها و …

Read More »

یکشنبه ها با کافی طنز آقا مهدی: “تکراری ترین داستان دنیا”؛ مهدی قاسمی

“تکراری ترین داستان دنیا” مهدی قاسمی جمعمون جمع بود، مست و سرخوش و سرزنده. من بودم، او بود و هم بقیه، خلاصه دورهم بودیم و شاد. همه غبطه میخوردن به دورهمی ها و با هم بودنهای ما. عشق بود، صفا بود، مرام بود، کٓرم بود، همه چی بود و جنس …

Read More »

یکشنبه ها در کافه طنز آقا مهدی

طنز خرمگس مهدی قاسمی از بس که هرروز وقتی از خواب بیدار میشدم با مناسبت روزی خاص و جدید و گاهاً غریب در تقویم روبرو میشدم و متعاقب آن کلی تبریک و یا تفسیر و مطلب متنوع پیرامون آن ،خسته شده بودم! اینکه صبح بیدار بشی با یک پیغام که …

Read More »