ادبیات

سرگذشت آفتاب – فصل سوم/ قسمت هشتم- افسانه رستمی

افسانه رستمی از اونجایی که ممکن بود یه آشنایی منو ببینه سریع رفتم طرف دستشویی ترمینال و از تو ساک دستیم چادرعربی و روبنده ام رو درآوردم و پوشیدم. اینجوری خیالم راحت بود که هیچ کس منو نمی شناسه و راحت می تونم برم به محله ای که خونه فامیل …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی

من و شب شعری در کلن! مهدی قاسمی اون روز با توصیه و دعوت این آقاصفای ورپریده رفتم کلن برنامه هنری شب شعر ایرانی. منی که از شعر فقط اتل متل توتوله رو بلدم و از بین شاعرا فقط ایرج میرزا بی ادب رو میشناختم، مونده بودم که حالا چرا …

Read More »

نیکا! دریا برای خنده ی تو آه…..می کشد رضا مقصدی

شعری از رضا مقصدی برای نیکا شاکرمی نیکا! دریا برای خنده ی تو آه…..می کشد رضا مقصدی یک دختر از تبار ِ ترانه .یک دختر از سرود ِ ستاره.از کوچه باغهای بهاره –مارا صدا زده ستتا از زلال ِ آینه وُ آب ها شویم.وقتی که عاشقانه ترین حرف های مااز …

Read More »

دو شعر از جنگ و تبعید، جهان ولیانپور

پدر و فرزندان

تعقیب، جنگ، فرار و تبعید جهان ولیانپور روز 31 شهریور 1980 جنگ میان ایران و عراق آغاز شد. اولین بمب های عراقی پشت آزمایشگاه شیمی نفت اهواز، جایی که من کار می کردم، فرو افتاد! در پائیز 1983 من و همسرم (همسر سابق) را به خاطر عقاید سیاسی مان از …

Read More »

طنز این هفته: بوی تند توتون کاپیتان بلک

مهدی قاسمی صبح خونه امیر،عصرخیابون، شب پیش پرویز، فرداش خونه چنگیز، روزها کف آسفالت خیابون، گاهی شب وسط بیابون! روزگار سگی داشتم. نه که خونه زندگی نداشته بودما، نه، داشتم، از وقتی که زنم مهرشو گذاشته بود اجرا و از خونه ای که با دست مبارک خودم به نامش کرده …

Read More »

داستان تلخ محمد قبرشوی تنها!

مهدی قاسمی شبهای جمعه ظرف حلب پنج کیلویی که یک دسته چوبی به دهنه اون زده بودم از تو قبرستونی و سر شیر آب و حوضچه قبرستون پُره آب میکردم و لابلای قبرها میگشتم و از خانواده متوفیانی که اومده بودن فاتحه خونی، درخواست ریختن آب روی قبر متوفیشون میکردم …

Read More »

داستان طنز این هفته: آرایشگاه دَلّی!

مهدی قاسمی این مدرسه لعنتی هی گیر میداد که کلتونو باید هُل(کچل) کنید و هرکی موهاش از نمره چهار بیشتر بود اول صبح باید از آقای ناظم با شیلنگ کف دستی میخورد…این بود که به بوام گفتم که هرروز دارم از آقای ناظم بابت موهام کتک میخورم و پول بده …

Read More »

طنز این هفته : جعل امضإ

مهدی قاسمی فقط حرف میزدم، فقط قپی میومدم، هیچی نداشتم. هر جا میرفتم میگفتم بابام دکتر بود، ننم مدیر بیمارستان، آبجیم رییس کارخونه، داداشم مدیرعامل بیمه. حالا من نه بابا داشتم نه ننه و اصلا تک فرزند بودم. خودمم آخرین کاری که قبل از زندون رفتنم تو راسته بازارمیکردم گاریچی …

Read More »

یکشنبه ها با کافه طنز آقا مهدی: خاطرات یک شیرازی- مهدی قاسمی

مهدی قاسمی من همیشه از بچگی مظلوم بودم. تابستونا راسته بازاربا گاری دستی بارهای حاجی که تومغازش کار میکردم رو جایجا میکردم، اونم برای چندرغاز . همیشه طبعی بلند داشتم، درستکار و دستپاک . صاحب کارام همیشه ازطرز کارواخلاقم راضی بودند.گاهی هم  با گاری دستی شبا درمحدوده چهارراه زند شیراز، …

Read More »

مجموعه اشعار هیـــــــــــوا

هیــــــوا اسم رفتنم را فراری گذاشتی یا رهایی اما نمی دانستی تنها، زندانی بزرگتر را با زندان کوچکتر تاخت می زدم قسمتی از من جا ماند قسمتی از من نیامد من تمام جیب های آینه را گشته ام ورق زده ام خشت خشت دیوارها را اینجا چیزی کم است که …

Read More »

شیدایی(مجموعه اشعار پورمزد کافی/ منظر) – ویرانی

  پورمزد کافی امشب نشسته به ویرانی ی خویشم امشب آشفته ام خرابم پریشم امشب ستاره ای نیست بر پهنه تار آسمان من امشب شکوفه ی شعری رخ بر نکرد از باغ جان من امشب کسی مرا نخواند امشب کسی مرا نگفت امشب بر این نمط  که بنشسته ام خموش …

Read More »