پورمزد کافی

شیدایی(مجموعه اشعار پورمزد کافی)- در فراسوی تو   

ببین ز آشوب دلم بر نطع عشق تو به روشنی ی آفتاب ترا چه جای انکار است؟ و ترا حدیث کوچ هزاران پرستو از آشیانه ی دل من چنان نبود که بدانی که حادثه در کار است در باغ تو به خاکستر نشسته است هر آن کاو ز داغ گلت …

Read More »

شیدایی(مجموعه اشعار پورمزد کافی)- برخوان ماه

چونین مزن مژگان به هم بیمار چشمان توام  چندین میفکن تیر غم من پای پیمان توام باز آ به دردم باز بین تا با تو گویم شرح این ای مهر تو حبل المتین در بند و زندان توام جور و جفا کم بیش کن بر کاو به پایت اوفتد من …

Read More »

شیدایی(مجموعه اشعار پورمزد کافی)- ستایش خاموش

“ستایش خاموش” دریایی از نسیم میایی و میگذری روز میگذرد من با بنفشه ای بر لب مبهوت رویای ملموست در آرام جای جهانم می شکنم چنین که به تردید ماه از شیار شب میگذرد و زمین گلوله ی سربی ست و باد بر بام های بی روزن فرو می پیچد …

Read More »

شیدایی- مجموعه اشعار پورمزد کافی ( منظر)

پورمزد کافی ( منظر) از این اندوه  (برای برادرم محمود) از چینه های بی قراری ام از خشت های نگرانی و گذشت درد ناک زمان بی حضور تو بر طاقتم نمی گنجد آز خشتهای بی قراری ام از چینه های آشفتگی و اشک فانوسی ست بی بدیل در دریای متلاطم …

Read More »

شیدایی- مجموعه اشعار پورمزد کافی ( منظر)

“ستایش خاموش” دریایی از نسیم میایی و میگذری روز میگذرد من با بنفشه ای بر لب مبهوت رویای ملموست در آرام جای جهانم می شکنم چنین که به تردید ماه از شیار شب میگذرد و زمین گلوله ی سربی ست و باد بر بام های بی روزن فرو می پیچد …

Read More »

شیدایی- مجموعه اشعار پورمزد کافی ( منظر)

“با تو تا ابد” من ندانم که مرا چرخ چه تقدیر کند جز که از تیغ غمت ناله ی شبگیر کند تا که دل دولت مهر تو به منظور گرفت می ندانست ترا نامه چه تقریر کند صحبت کوکبه ی اختر و گل را چه سزد دل شوریده مگر روی …

Read More »

شیدایی- مجموعه اشعار پورمزد کافی(منظر)

خطی از پایان بازم این درد که درمان نشود در بصرم آتشی ساخته از حسرت و خون جگرم باورم نیست که در بارگه صحبت گل ژاژ خایی عفن خود بدرد در نظرم گل نه آن است که پرپر شود از دست نسیم سرو دل کوه صفت بود به گاه خطرم …

Read More »

شیدایی- مجموعه اشعار پورمزد کافی(منظر)

“میانه ی تهی” دیگر چیزی در میانه نیست جز زخم گشاده ی خونین بر استوای زمین و قوافی ی تکرار شقاوت انسانی که تویی نه برگ‌ نه آهوی رمیده از دام صیاد نه کودکی که بی قرار می گرید دیگر چیزی در میانه نیست تنها در این کویر استخوان پایمردی …

Read More »

شیدایی- اشعار پورمزد کافی ( منظر)

  “غزل همراهان” با من نشین تو گاهی هنگام گفتگو را بشکن تو لحظه ای هم این بغض در گلو را با من بگو ز سروی کز ریشه اش بریدند با من بخوان به شرحی خونین ترین سبو را خنجر کشیده گر شب بر چهر عاشقانت شادا که برده است …

Read More »