افسانه رستمی

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت هفتم (۶۰)

افسانه رستمی سالمندان و ریش سفیدان متعصب و تا خرخره غرق در تعصب و غیرت با هم به شور نشستند. آنها قوانینی بریدند و دوختند که به تن من زار میزد. با اجازه یا بدون اجازه حق خروج از خونه را نداری! به هیچ مردی در فامیل مخصوصا شوهر خواهرها …

Read More »

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت ششم (۵۹)

افسانه رستمی مادرم کنار حوضچه‌ی کوچک وسط حیاط مشغول شستن سبزی‌های کوهی بود که زن همسایه براش آورده بود. با دیدن من که وحشت‌زده از انباری بیرون زده بودم بلند شد و دستش را به کمرش زد گفت: «خیر باشه، اگر چه از تو یکی خیری به ما نرسیده». زن …

Read More »

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت پنجم (۵۸)

افسانه رستمی تا جایی که به یاد دارم، زن عموم همیشه با مادرم اختلاف داشت و درگیر مسائل خاله‌زنکی بود و چون خودش دختر نداشت به راحتی در مورد همه دخترای فامیل نظر می‌داد. درِ چوبی انباری رو بست و حَلَبِ روغن پنج کیلویی که کنار آتش بود و برای …

Read More »

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت پنجم (۵۷)

افسانه رستمی …پدرم بلند شد و گفت: دیگه موندن ما اینجا فایده‌ای نداره، جمع کنید بریم؛ و در حالی که داشت از اتاق بیرون می‌رفت، گفت: جمع کن خرت و پرتاتو. تا اون لحظه تمام امیدم این بود که راهی پیدا کنم و با پسرم از اون آدم‌ها و اون …

Read More »

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت چهارم (۵۶)

مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را در دفتری، به سنجاقی مصلوب کرده بودند. [فروغ فرخزاد] افسانه رستمی خانواده من هنوز در جریان طلاقم قرار نگرفته بودند. پدرم فکر میکرد ما اختلاف جزئی داریم و با پادرمیونی و صحبت کردن حل میشه. دایی اصرار داشت …

Read More »

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت چهارم (۵۵)

افسانه رستمی به باور داس‌ها، من بی‌ثمرترین بوته‌ی دشت ایل بودم و سزاوار درو شدن با خشم عشق. یکی می‌گفت: «باید بره سر خونه زندگیش. اون یکی می‌گفت برش داریم ببریمش حبسش کنیم توی خونه که مبادا بیشتر از این باعث سرافکندگی ایل و طایفه بشه. اون یکی می‌گفت باید …

Read More »

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت سوم (۵۴)

افسانه رستمی خدای من، انگار تمام مردای خانواده‌ام اونجا جمع شده بودند. مثل فنر از جام پریدم و آروم درِ اتاق رو باز کردم. صدای پدرم و برادرِ وسطیم رو شنیدم که با تَشر به نگار می‌گفتند مگه شهر هرته که دختر ما رو از خونه بندازه بیرون، باید تا …

Read More »

سرگذشت آفتاب- فصل دوم – قسمت ۱(۵۲)

افسانه رستمی باید تا جایی که می‌تونستم از محله‌ای که نگار زندگی می‌کرد دور می‌شدم. خیابون کاملا خلوت بود و هر چند دقیقه یک‌بار ماشینی رد می‌شد و این باعث می‌شد که نترسم. خودم رو به هر زحمتی بود رسوندم پارک بزرگ شهر. سکوتِ شب و تنهایی چنان ترسی به …

Read More »

سرگذشت آفتاب- قسمت ۵۱

افسانه رستمی نه کشیده‌ی نسرین خانم و نه حرف‌هایی که راننده شرکت بهم زد، کوچک‌ترین اهمیتی برام نداشت. اون لحظه به تنها چیزی که فکر می‌کردم کاری بود که به زحمت پیدا کرده بودم و از دست دادن اون کار برابر بود با آوارگی بیشتر من و پسرم. هیچکس نمی‌تونه …

Read More »

سرگذشت آفتاب- قسمت ۵۰

افسانه رستمی من باور دارم تنها چیزی که باعث میشه انسان بر ترسش غلبه کنه اجباره. وقتی تمام درها به روت بسته میشه و فکر می‌کنی به آخر خط رسیدی، تازه به قدرت درونت پی می‌بری و به خودت میگی، بالاتر از سیاهی رنگی نیست. اولین روز کارم استرس زیادی …

Read More »