قالب وردپرس
خانه / خاطرات دوران کرونا / خاطرات دوران کرونا، ش. بختیاری از مسجدسلیمان

خاطرات دوران کرونا، ش. بختیاری از مسجدسلیمان

خاطره خانم بختیاری از مسجدسلیمان
تقریبا از اوایل اسفند ۹۸ بچه ها مدرسه نرفتند. خیلی نگران درس و مشق شون بودیم. بعد از انجام کارهای خانه، تمام وقتمون رو اختصاص دادیم به رسیدگی به درس بچه ها. اونا بطورمرتب بابرنامه های درسی تلویزیون هماهنگ پیش میرفتند. البته مقدار زیادی از بارِ درسی بچه ها، روی دوش والدین است. مثه اینه که پدر و مادرا یه بار دیگه باید درس بخونن.

بچه ها ازاینکه دیگه مجبور نبودن صبح زود ازخواب بلند شن، لباس بپوشن و با عجله کیف و کتاب رو بردارند و دوان دوان به سمت سرویس مدرسه برن خوشحال و شاد و شنگول بودند و در هوای دل انگیز بهاری قهقهه میزدند، جست و خیز و بازی میکردند و سرکِیف کارهاشون رو انجام میدادند. گهگاهی، بانگاه شیطنت آمیزی سوالات جورواجور می پرسیدن که مامان، این هفته هم تعطیل هستیم؟ تعطیلات تا کی ادامه داره؟ تا کی خونه هستیم؟ راستی خیلی خوبه که با تلویزیون درس بخونیم، خیلی خوب هم یاد میگیریم. چند روز بعد، بعد از مدتی بازی و ورجه ورجه و خونه موندن، خوشحالی شون دوام نیاورد. کم کم بی حوصله شدن، با خستگی میگفتن کی مدرسه میریم؟ من هنوز تکلیفم رو انجام ندادم، خانم معلم گفته این هفته نوبت حرف «ی» هس که اول اسم منه، کی
با هم تاج درست میکنیم؟ یه تاج خیلی خوشگل که اسممو روش بنویسیم و حرف «ی» رو رنگی روش بنویسیم که روی سرم بزارم؟ درحالیکه بپربپر میکرد با صدای بلند میگفت: من دیگه باسواد شدم، میتونم خیلی کلمه بنویسم و بخونم، راستی مامانی یه چیزی بگم؟ قرار بود یه گلدون گل یاس هم ببریم مدرسه، لطفا کیک فنجونی هم بخریم برای همه بچه ها چون کیک هم حرف ی داره، جشنمون باید خوب باشه، آخ …، چقدردلم برای خانم معلم و دوستام تنگ شده.
دختر هفت ساله ام که تازه معنی کلمه قلمبه سلمبه و قرنطینه رو یادگرفته بود بطرز جالبی مرتب این کلمه رو بکار میبرد. با مادر بزرگش تلفنی صحبت میکرد که: مامان جون ما الان در قرنطینه هستیم، شما بعدازقرنطینه خونه ما میای؟
راستی شما اصلا میدونی قرنطینه یعنی چه؟ بعدخودش شمرده شمرده میگفت: قرنطینه، یعنی اینکه ما خونه بمونیم و بیرون نریم تامریض نشیم.
چند روزی بدین منوال گذشت. دور از گوش تون خبرهای ناگوار، ازگوشه و کنار، از فامیل ودوستان و آشنایان میرسید که در بیمارستان بستری شده اند و بستگان هم دل نگران که نمی توانند به دیدارشون بروند و تسلی خاطرشون بشن.
گاهی با پچ پچ و درگوشی می گفتن، بین خودمون باشه فلانی هم مریض شده، همون مریضی کذایی رو گرفته، و در بیمارستان بستری شده. یکی از دوستان صمیمی ساکن اصفهان که رفت و آمد خانوادگی داشتیم و بقولی، محرم اسرار هم بودیم، گلایه میکرد مادرش اصرار داره برای دیدن پسرش به خوزستان بره. مادرش میگفت آخه خیلی دلم برای عزیزم تنگ شده … هرچه خانواده پافشاری کردند که مادر، شما ناراحتی قلبی داری، تنفست هم کمی مشکل داره، تو این اوضاع بلبشو چه وقت رفتنه؟ اصرار کارساز نبود و بالاخره مادر پیروزمندانه و خوشحال و سرخوش، به عشق دیدار فرزند راهی خوزستان شد.
این دوست نازنین، به اتفاق خانواده سالیان دراز، در مسجدسلیمان زندگی میکردند. مادرش با لهجه شیرین اصفهانی میگفت ننه جون، مدت پنجاه شصت سالی که در مسجدسلیمان زندگی کردیم با همه کمی و کاستی ها، خدایی راضی بودیم، دلمون نمیخواست از اونجا دل بکنیم. واقعا راست و درسته، که میگن خاکش دامنگیره، جنگ، مارو ناچار کرد به اصفهان نقل مکان کنیم.
من، دراین ایام قرنطینه خواستم احوال دوستم رو بپرسم و کمی هم با این جک های کرونایی، سربه سرش بذارم و سورپرایزش کنم، با خوشحالی بهش زنگ زدم، ناگهان از صدای بغض آلودش شوکه شدم دلم هری ریخت پایین! گفتم چی شده؟!
با گریه و صدای لرزان گفت: مادرم! مادرم رفت! مادرم غریبانه رفت! با ناراحتی پرسیدم چطوری این اتفاق افتاد؟ حاج خانم که خوب بود؟ اشک ریزان گفت: خودمون هم باور نداریم! هرچه گفتیم نرو قبول نکرد، هنوز چند روزی از آمدنش، به خوزستان نگذشته بود که دچار بیماری منحوس کرونا شد! به قول عده ای، مشکل حادتنفسی! بناچار در بیمارستان بستری شد و در عرض چند ساعت، جان به جان آفرین تسلیم شد! رفت در حالی که با کوله باری ازغم مارو تنها گذاشت! خدایا! این چه مصیبتی بود؟! تورو خدا ببین ما فقط سه چهارنفر بودیم که بدرقه اش کردیم! ناراحتی در دلم مانده که نتونستیم برایش مجلس ختم و مراسم عزاداری بگیریم و با عزت او را به خاک بسپریم تا فامیل و دوستان و آشنایان بیاین و تسلای خاطر مون بشن.
هر دو با هم گریستیم.
خبر درگذشت مادرش بسیار اندوهگینم کرد. درحیرتم این اجل معلق ازکجا اومد که اینطور جان های بسیاری رو گرفت؟ زندگی ها رو دگرگون کرد و حسرت حتی برگزاری یک مجلس ساده ختم و عزاداری رو به دل بعضیا گذاشت؟
تو فکر بودم که برگزار کردن مراسم ختم و عزاداری، و تسلی خاطر گرفتن از دیگران، چقدرمیتونه بغض خفته ای رو دردل انسان بیدار نکنه و اثر زخم عمیق رو بر دل کمرنگ کنه.

Facebook Comments

درباره ی ادیتور

همچنین ببینید

خاطرات دوران کرونا – جمشید گشتاسبی

در بهاری که بهاری نبود جمشید گشتاسبی، امریکا امسال بهارمان بهاری نبود. همیشه بهار نمادی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *