محمود درختی وکودکی یک هنرمند!

محمود میرزائی (مهمیر)
کودکی بودم با سال‌داشتی کمتر از انگشتان دودست،

که مرا “محمود‌درختی” نامیدند!

گویی از همان کودکی بر پیرامونیان آشکار شده بود
مهر منِ مهمیر به درخت و ماه و مهر
و شگفتا که نام چهار فرزندانم نیز
برگرفته از مَه و شید و ستاره است

 

آری براستی که من پیوندی استوار با آخشیج و طبیعت دارم
زمان زیادی از زندگی‌ام سپری گشته با نگرش و کاوش آسمان،
با گردش خورسید و ماه و ستارگان،
با رقص ابرها و وزیدن باد در جامه‌های رنگین‌شان
کوشیدم که گونه گون چهره‌های باد و باران و برف و تگرگ را
هواشفته و هواشوب، تُندر و گردباد را، دریاشوب با امواج سهمگین را، به ژرفا بنگرم و بشناسم،
دریافتم را با بوم و رنگ، به صدها نگاره پردازم

پاییز را با همه رنگارنگی‌اش عاشقانه دوست می‌دارم
و با واژه‌ها و نگارش و خط و رنگ، گونه‌گونه نگاریده‌ام
در چشم و نگاه من نیست پدیده‌ای ز طبیعت که دوستش نداشته باشم
گونه‌گون گیاهان و جانوران خاکی و آبزیان، چه ماهی و چه پرنده،
چه خاک و چه سنگ با همه گوناگونی‌ و رنگارنگی و سودمندی‌های پُربهایشان …
در کودکی آرزو می‌کردم که درخت باشم
سپس آرزو کردم که دریا باشم که هم نیرومندتر و جنبنده‌تر، پربارتر و هم دهنده‌تر است
و کم‌کَمک دریافتم دریا شدن نه آسان که سرانجام است
پس دیده‌ی دل به رود دوختم و باز آسان نیافتم رود شدن را
و سرانجام تن‌دادم جویبارکی باشم، هرچند کوچک، اما همواره در گذر، رهرو،
که گیاهان و خاک و هر تشنه‌کامی را و بویژه درخت را بسیرابم!

درخت را همچو کوه، زیبا، نماد تنومندی، پایداری، ایستادگی، شکیبایی، مهر و بخشش دانستم
آری ایستادگی و استواری، در گرما و سرما و باد و باران، زایش و میوه و بخشش و سایه‌دهی!

 

برگ‌ها هم بخشی از طبیعت زیبایند و هم سودمند،
و دریغا که چون از درخت جدا افتند،
بی‌ریشه، سرگردان و لرزان شوند و رنگ بازند،
برگ، رنگ به رنگ و به خواست و ساز باد خوش‌رقصی می‌کند
گرچه برگ انگشتی یا تکه‌ای از جامه‌ی درخت است،
ندارد آن استواری، پایداری و خود بودن را!
نه نه …
گر دریا و رودخانه و جویبار شدن دشوار است، گر درخت شدن نه آسان است،
با آنکه برگ را‌ هم دوست می‌دارم،
نخواهم هرگز که لرزان و نااستوار، برگ جدا از شاخه‌ای باشم،
رنگ ببازم، با هر بادی به هرسویی بچرخم
رقص زیباست، رقص را دوست دارم
ولی نمی خواهم به هر بادی و هر سازی برقصم!

 

چندی ست، در این اکنون کوتاهِ پُرآشوب
می‌بینم برخی را که چه آسان برگسان

رنگ می‌بازند

و به هر بادی می‌رقصند و همساز با هر سازی به آسانی می‌سازند!
آسان نپذیرفتن و اندیشیدن، ره به آموختن و دگرگونی می‌بَرَد، اما
این دگرگونی از سر رنج اندیشه و آگاهی ست،
در خود بُن استوار دارد!
و نه هردَم به سود دَمی مزدی، کم مایه و دَم‌دَمی، دُم تکانیدن، رنگ باختن و به هر ساز و بادی رقصیدن!

 

مرا و ما را، جنبش و نیروی جوی و جوییدن، رود همیشه روان و گهگاه خروشیدن و به دریا پیوستن،
شکوه و استواری کوه و درخت،
تابش و روشنی بخشیِ مهر و ماه،
خودبودن و راستی را آرزوست.

گر هنگامه‌ی رقص آید،
نه رقص برگ رنگبازِ نااستوار،
که رقص شکوهمند آب دریا و رود، رقص جنگل توده‌ها در باد و باران و گردبادم آرزوست!
رقصی گروهی، همگانی، آگاهانه پُر ز مهر و شور و خرد، در میانه‌ی میدانم آرزو ست.

 

 ۲ بهمن‌ماه ۳۷۶۳ وهومن
۱۴۰۴ سال خورشیدی از فرار ممدقریشی
۲۲ ژانویه ۲۰۲۶ ترساعیسامسیحاچلیپایی
Facebook Comments Box

About بابک رحمتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *